یه روز برفی

یادمه خونه اشون تلفن نداشت و چون با خواهرم دوست بودن شماره حونه ی مارو به دوستاش داده بود که اگه کاری داشتن به خونه ی ما زنگ بزنند والبته چه کار خوبی کرده بود. یادمه وقتیایی که تو خونه بودم و تلفن اونوکار داشت تا خواهرم بره و صداش کنه و بیاد من می رفتم تو اتاقم و یه ترانه ای رو که اسم اون توش بود رو می ذاشتم داخل ضبط و صداش رو هم یه خورده بلند می کردم که وقتی میاد بشنوه. خودم رو هم می زدم به کوچه ی علی چپ که مثلا از هیچی خبر ندارم. یه روز که برف زیادی اومده بود و من بالا پشت بوم بودم مادرم رو دیدم که از خونه زد بیرون و رفت به طرف خونه ی اونها. و بعدش دوتایی یعنی اون و مامانم برگشتن. تلفن کارش داشت. یادمه عین سربازایی که بخوان خودشون رو استتار کنند خودم رو انداختم و دراز کشیدم رو برفا و سرم رو از لبه ی پشت بوم آوردم بیرون که خوب ببینمش. و همون جور موندم تا اون تلفنش تموم بشه و از خونه بیاد بیرون و تا برسه به در خونه اشون با نگام تعقیبش کردم. به کل فراموش کردم که هوا 20،30 درجه زیر صفر و من هم رو برفا دراز کشیدم. فرداش که از خواب بیدار شدم حسابی سرما خورده بودم. ولی باز نه سرما خوردگی و نه هیچ چیز دیگه نمی تونست منو از پارو کردن برفا برحذر کنه. پارو کردن برف تنها سرگرمی زندگیم شده بود.

اون رشته اش انسانی بود و رشته ی من هم تجربی . درسش بد نبود. خواهرم رو به هزار بهونه و فربون صدقه می فرستادم خونه اشون تا کتابا و دفترهای دروس عمومی اش رو که با هم مشترک بودیم برام بگیره. موقع برگردوندن کتاب یا دفتر با مداد خیلی کم رنگ تو یه گوشه ی پنهون کتاب یا دفترش یه شعر یا یه جمله ی عاشقونه ی جوادی براش می نوشتم همراه با تشکر. نمی دونم هرگز اونارو می دید یا نه. ولی یادمه کلی وقت تلف می کردم و چند تا کتاب شعرو ورق می زدم تا بتونم بهترین شعر یا جمله رو براش پیدا کنم و بنویسم. گاها هم که طبع شاعری خودم گل می کرد و براش شعر یا به قول یکی از دوستان مر می نوشتم.

سل سوم تموم شد و رفتیم دوره پیش دانشگاهی . نزدیکیای کنکور هم که حسابی زده بود به سرم. گاها به بهونه ی اینکه می خوام هوام عوض بشه . کتابم رو بر می داشتم و می رفتم بالا پشت بوم و بیشتر از اینکه نگام به سطرهای کتاب باشه به طرف خونه ی اونا بود. اونقدر تابلو و ناشیانه عمل کرده بودم که همه متوجه علاقه ی من نسبت به اون شده بودن. هم خانواده ی اون و هم خانواده ی خودم. ولی کسی به روش نمی آورد. یعنی کسی اهمیت نمی داد. می گفتن بچه است . دهنش بوی شیر میده، مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه؟!!!

خلاصه نتیجه کنکور اومد اون از دانشگاه رشت قبول شد و من هم دانشگاه علوم پزشکی تبریز. فرجه های تعطیلی و برنامه ها امتحانی دانشگاه های علوم پزشکی و وزارت تحقیقات هم که به کل با هم فرق می کرد و مغایرت داشت . بعد اینکه اونا امتحاناشون رو تموم می کردند تازه امتحانای ما شروع می شد. بنابراین تو  فرجه ها و تعطیلات هم که می اومدم خونه نمی تونستم ببینمش. تابستونا هم که برا کار می رفتم تهران. بنابراین به کل ارتباطمون قطع شد و ازش بی خبر شدم. از طرف دیگه حال و هوای دانشگاه خیلی چیزارو تغییر داده بود.

یادمه ترم شش بودم که صدای تلفن اتاقمون تو خوابگاه به صدا دراومد خواهرم بود. بهم گفت که مادرش از طرف یه دوست مشترک  په ماردم پیغام فرستاده که اگه می خواین زود اقدام کنید که دخترم چند تا خواستگار داره. چیزی نتونستم بگم و گوشی گذاشتم. آخه یه دانشجوی سال سومی اون هم من، آس و پاس ، نه پولی ، نه کاری ، نه خونه ای و ... . آخه چه جوری می تونستم برم جلو. قضیه رو همین جور مسکوت گذاشتم. موقعی هم که با خونه تماس می گرفتم از ترسی که تو دلم بود و می ترسیدم همه چی تموم شده باشه چیزی درمورد اون نمی پرسیدم و خودم رو خوش کردم بودم به خوش بینیها و خیالات واهی که تو سرم پرورونده بودم.

اسفند 82 بود که درسم تموم شد و برگشتم خونه. یه روز برفی بود که رسیدم سر کوچه . دیدم از جلو یه سواری سفید رنگ داره می آد . آره خودش بود که با یه آقای جوون تو ماشین نشسته بودن. کل دنیا رو سرم خراب شد. وقتی از کنارم رد شدن نگاهمون برای آخرین بار به هم گره خورد. همه چی تموم شده بود به این سادگیو من هم هیچی از دستم بر نمی اومد جز آرزوی خوشبختی و سلامتی براش. همه چی تو یه روز برفی شروع شد و تو یه روز برفی به انتها رسید. والسلام

 

 

 

 

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم رونق

متن پر احساسی بود.[ناراحت]در ضمن خانم سولماز از شما هم بخاطر انقاد بیجایی که کردم معذرت می خوام.[گل]

آمنه

آه ه ه متنتون خیلی تاثیر گذار بود . نمی دونم چی باید بگم . کاش اون آقا پسر با صداقت و جسارت حرف دلشو زده بود . کاش لااقل به این فکر می کرد که هر کاری از دستش بر می یاد انجام بده تا بعدها افسوس نخوره ... کاش.... برای زدن حرف دل اون دختر از اشعار حافظ وام می گیرم: من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد [ناراحت]

سولماز

سلام و خداحافظ نمیدونم چرا این کارو میکنم ولی دیگه هیچی برام مهم نیست! از دوستیتون ممنونم! به خاطر همه روزایی که به وبم سر زدید هم ممنونم! برام خیلی سخته ولی وقتی اینقدر نسبت به من و نوشته هام بی تفاوته دیگه حتی یه لحظه هم نمیتونم ادامه بدم! امروز برای هزارمین بار دلم شکست..... برام دعا کنید براتون آرزوی خوشبختی و موفقیت دارم! جناب کاپیتان ازتون خیلی ممنونم که دوستیمو پذیرفتم! آرزو میکنیم به هر چی دلخواهتونه برسید.......[خداحافظ]

کاپیتان

سلام. قدیر غالب وبلاگت زیاد به نظرم جالب نیومد( البته به بزرگواری خودت میبخشی ها) هرچند سلیقه ات برام قابل احترامه. ولی گذشته از اون این کامنت پایینی رو حتما خوندی نه؟ اگه چیزی دستگیرت شد به منم حالی کن. یه خورده دوزاریم کجه.من که چیزی سر در نیاوردم. ضمنا مجیدی چطوری با زحمتای ما؟ واقعا دستت درد نکنه.سنگ تموم گذاشتی. کتاب چهارم رو هم هر وقت دیدم تقدیم میکنم. البته اینبار نوشته و امضا شده. شاید سر همون قرار جی.... بتونم بهت بدمش. عکسارم زودتر آماده کنی ممنونت میشم. وحید خان تو هم از بابت زحمتی که کشیدی دستتت درد نکنه.این اواخر تو رو هم کم میبینیم. درست مثل بقیه( مگه به مناسبتی و کار مهمی) اگه بهونه این پایاننامه نبود میخواستی چیکار کنی؟؟؟ برای مجیدی[گل][گل][گل] برای وحید و قدیر [گل] برای خانم بقایی[گل] و برای همه دوستان[گل] با آرزوی موفقیت

تايماز

باسلام متن قشنگي بود هر چند قبلا هم ان را شنيده بودم اما من را ياد غفلت خودم انداخت ........

وحید

آقا مطلبت خیلی هم بیسته، چرا بعد از نوشتنش شک داشتی؟ خیلی هم خوبه. هم محتوای مطلب و هم به لحاظ ادبی حرف نداره. مهدی جان من که کاری نکردم ولی از اینکه منو به عنوان راننده خودت قبول کردی ازت ممنونم و باعث افتخار منه. ضمنا آقا مهدی وبلاگ غالب نداره، قالب داره! خوب چه کنیم دیگه در نهایت دوستی که ما سه تفنگدار با همدیگه داریم، از ضایع کردن همدیگه لذت می بریم! فکر می کنم قدیر این موضوع رو خیلی بهتر درک کنه![خنده]

کاپیتان

سلام.وحید نمیدونم الان تهرانی یا برگشتی تبریز. ولی احساس میکنم دیگه کم کم آخر هفته ها راحت تر میتونیم بریم بیرون. دیگه کار پایاننامه ات تموم بشه بیشتر از خودت ماها نفس راحتی میکشیم. [قلب] اون اشتباه چاپی رو هم قدیر به بزرگی خودش میبخشه. چون قالبا اقلب اوغات آدما اشتباحاط اجیب و غریبی میکنن. اینم یکی از اونا بود. راستی! صابخونه خودت چرا چند وقتیه نیستی. به وبلاگ خودتم سر نمیزنی؟ ضمنا وحید من از همین الان 2 سیخ جیگر رو باختم ها! سر بازی یوونتوس و رم شرط بستم یوونتوس ببره سر همون قرار دو سیخ مهمونی بدم. دعا کن چهارشنبه این هفته هم رئال رو ببریم و تو رو هم مهمون کنم. هر چند اینبار دیگه زیاد امیدوار نیستم. [گریه] این برای قدیر و وحید[ماچ] اینام برای مجیدی[گل] میدونم تو یه لیورپولی هستی و فعلا هم بدجوری می بازه ولی دعا کن این رئال هم ببریم و اونا قولم بشه 3 تا. اینم برای تمام مهمونای عزیز وبلاگ قدیر خان[گل]

مریم مجیدی

سلام به همگی از وقتی رفتیم خونه ی جدید ازتون بیخبرم البته تو این محیط رییس جان جای شما که بسیار خالی بود و البته از بسته ی پیشنهادی بینهایت سپاسگزارم اما مهدی خان (خوان) الان که اومدم تو نت اس ام اس نرفت همین جا برات کامنت میذارم که هنوز کتاب مورد نظر رو پیدا نکردم و بسی که با اینکه من رئالی هستم اما جگر جگر است زحمتی نبود بسیار خوش گذشت کاش از این بهونه ها زیاد داشته باشیم برای شاد بودن من منتظر 4شنبه هستم و 7 آذر(5شنبه)[چشمک] وحید هم اگه پایان نامه اش رو تمام کنه مجبووووووووووووووووووووووره به خاطر همه حرص هایی که ما خوردیم جمیعا یه کار درست و حسابی بکنه و جبران کنه مگه نه اعلا حضرت!

پوربایرامیان

سلام به همه عزیزانی که به وبلاگم سر می زنند [گل] يكي از نمايندگان عنوان كرد: تعدادي از دانشجويان آقاي كردان با مراجعه به مجلس اظهار كردند كه آقاي كردان در كلاسهاي درس بارها از خاطراتش در دانشگاه آكسفورد سخن گفته و با لحن تمسخر آميزي به دانشجويان اعلام مي كرده است: شما كه دانشجو نيستيد و ما در آكسفورد اينچنين مي كرديم و آنچنان ....

hoda

سلام عجب داستانی بود وقتی خوندمش دوست داشتم بیام خفت کنم ! آدم عاشق ، جربزه داره نهایتش اقدام می کردین تا درساتون تموم شه بعد وارد زندگی می شدین... اهل ریسک باش... موفق باشی[لبخند]