موضوع انشا: در آینده دوست دارید چه کاره شوید؟

شاید شما این انشاء رو چندین و چندبار در سایت ها و وبلاگ ها دیده باشین و شاید هم نه. ولی به نظرم این انشا اونقدر ناگفته ها توشه که اگه چندین و چندبار هم بخونیمش باز میشه زمزمه ها و حرفایی رو از لابه لای سطراش شنید. شاید گذاشتن این مطلب تو وبلاگ یه خورده دور از ادب باشه که بابتش از همه ی دوستان عذر می خوام. اما فکر کنم ارزش نوشته بتونه اون جنبه ی قضیه رو بی رنگ کنه. نوشته ی زیر انشای یک دختر 10 ساله است در مورد موضوع همیشه تکراری ساعت انشای مدسه ها، یعنی:

 در آینده دوست دارید چه شغلی را انتخاب کنید؟

 

می خواهم فاحشه بشوم

" خوب نمی دانم که فاحشه ها چهکار می کنند ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه مافاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شایداگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاکدارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانمهمسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار کهاز مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیهمهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من رافرستاد تو و در را بست . 


 
من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنمآدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند.ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها همهمیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلیبه هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اشمی آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مردباشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسههایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند کهبرایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا میخواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آنروز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند . 
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .

 من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کارمامان با کار من هم مخالفت نکند"

/ 11 نظر / 81 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nasibeh

خیلی قشنگ بود...منو به فکر واداشت! دنیای بدیـــــه...

کاپیتان

سلام. این نوشته رو من پریروز خوندم.حالا کجا؟ نمیدونم. مطلب واقعا تکون دهنده ای بود. شاید حقیقتی نداشت ولی تو جامعه مون حقیقت داره. حقیقتی که کمتر کسی جرات به زبون آوردنش رو نداره. توجه به این قضیه خیلی مهمه که این انشا فقط کنایه یا استعاره ست به تموم راههای درستی که به روی خیلی از مردم و خصوصا جوونای کشورمون بن بسته و در عوض شرایط گیر افتادن اونا تو خیلی از مسیرای اشتباه و مهلک جامعه بشری کاملا بازه. مثل اعتیاد- مثل فحشا- مثل قرص های روانگردان-مثل دلالی و قاچاق کردن دخترا به کشورهای حاشیه خلیج- مثل خرید و فروش سی دی های خانوادگی و پارتی های مبتذل و ... و مثل خیلی از اتفاقاتی که تو همه کشورای دنیا از جمله کشور من داره صورت میگیره. پس بیخودی علم دین رو تو چشم این و اون نکنیم و بیخودی وجود این آلودگیها رو انکار نکنیم. باور کنیم که آلودگیها تو کشور ما هم هست. حتی شاید اگه بیشتر از بقیه کشورها نباشه کمتر از اونام نیست.کشوری که آمارامون همه ازدم غلط و مغرضانه ست و همه آفتهای زندگی بصورت زیرزمینی دارن توش رشد میکنن.

سولماز

سلام خوبین؟ چه میکنید با سرما؟ من که از ترس سرما از مسافرت آخر هفته به اون دور و برا منصرف شدم!( جناب کاپیتان خیالتون راحت دیگه لازم نیست به این دور و برا فراری بشین! راستی نکنه نگفته بایکوتم کردین که پیداتون نیست؟!) [نیشخند] ممنون از نظرتون درمورد نوشته ای که فکر نمیکردم کسی براش کامنتی بذاره[تعجب] شاید در مورد شما آقایون ابراز احساستون به نتیجه ای منجر بشه ولی این رو مطمئن باشید که وقتی یه خانم به اونچه تو دلش میگذره اعتراف کرد از همون لحظه اول دیگه امکان نداره که بتونه به اینکه به قول شما چیزی عایدش بشه فکر کنه!!! میدونید چرا؟ برای اینکه نه اون و نه طرف مقابلش هیچ وقت یادشون نخواهد رفت که چه اتفاقی افتاده! من هم گفتم اونچه که نباید میگفتم رو و حتی شاید بارها تکرارش کردم شاید به این خاطر که پذیرفتن واقعیت برام یه کم سخت بود و نیاز به زمان داشت! ولی مدتهاست که مطمئنم دیگه حتی فکر کردن به دوست داشتنم هم یه اشتباه محضه و فقط منو نابود میکنه....

سولماز

مطلبتون مثل همیشه تلخ ولی اینبار خیلی واقعی و ملموس بود. یاد عنوان کتاب: زنان خوب به بهشت میروند و زنان بد به همه جا میرسند افتادم............ راستی عکس مربوط به روز دفاعم بود و عکسی که امروز گذاشتم محل کارمه( البته یه کار موقت دو ماهه است و هنوز در مورد کار ثابت به نتیجه نرسیدیم) [گل]

مریم رونق

ولی مطالب و موضوعات مطرح شده تو این کتابی که بهش اشار کردند هیچ ربطی به این موضوع نداره ،کاش اول مطالعه می فرمودن بعد نظر می دادن.[زبان]

...

سلام متن تکان دهنده ای بود . [ناراحت]

آرزو

سلام من دوست سولماز هستم و از طریق و بلاگ سولماز با وبلاگتون آشنا شدم متنتون عین واقیعته . موفق باشید

سولماز

من این کتاب رو خوندم ونگفتم که مطالبشون به هم شبیه بوده! من فقط گفتم که یاد عنوان کتاب افتادم. کاش اول با دقت نظر رو میخوندند و بعد انتقاد میفرمودند[ناراحت]

شقایق

جالب بود

پرسپولیسی

خیلی عالی بود[ناراحت]