000000000000

ناگهان چه زود دیر می شود بی آنکه بخواهی، بخواهی یا نخواهی هیچ رد پایی از تو بر روی کاشی های لاجوردی باقی نمی ماند و تو چه سهل و ساده پاک می شوی از ذهن، از دل، از دفتر خاطرات و این یعنی تلخ. می گویی من ولی هیچ کس صدایت را نمی شنود، می گویی تو، آنچه از "تو" برمی خیزد صدای شکوه است و گلایه. عمر دیدار کوتاه است و وصل مان چه زود می خواهد به فراقمان بیانجامد. هراسانم از اینکه آنگونه که باید نیاید و آنگونه که شاید اتفاق نیفتد لحظه ها چه زود گذشتند و چه دیر خواهند گذشت بعد این. می ترسی نخوانی آنچه را که باید می نوشت، می ترسی ننویسی آنچه را که باید می خواند و این یعنی خوب نیست حال روزگار. انچه فکر می کنی و آنچه پیش می آید فاصله ای است از راز تا فاش. تجربه ی واپسین شیرین بود تا یکی مانده به آخر. مرا دیدی و این یعنی بودن، قهقه سر دادن و سر بر روی شانه ی دریا گذاشتن. تجربه ی واپسین شیرین بود همانند دست در ارس شستن و تماشای گرداب کردن در هوای آفتابی سرزمین گل و لای چسبان.

/ 4 نظر / 6 بازدید
مریم مجیدی

همیشه زمان جلوتر از ماست و این عمره که داره میره.دهه بیست سالگیمون داره تموم میشه و خیلی از آمال و ارزوهامون جا مونده و کلا بیخیالشون شدیم.اما من دیشب یه چیز مهم شنیدم.تو نقد فیلم طلا ومس که تازگیا اکرانش شروع شده راجع به اخلاقیات میگن و بعد بهترین اکسیر زندگی رو محبت معرفی میکنه.فک کنم که واقعا حقیقت داره که محبت تنها جادوی زندگی بشریه که البته باور داشتنش خیلی هم اسون نیست. خدا خدا میکنم که این محبته رو داشته باشیم نسبت به همه اجزای جهان تا سختی زندگی این دوره زمونه واسمون راحت تر بشه.

سلام بسلامتی عروسیت چه موقعیه

کتابدار غریب

سلام قدیر جان امروز برا اولین بار وبلاگتو دیدم و خیلی خوشحال شدم از اینکه سروسامان گرفتی بهت تبریک می گم امید دارم در تمام مراحل زندگی موفق باشی

soshia

سلام متن خیلی جالبی بود ولی این همه دلتنگی و غم شاید برای اینه که تو هم مثل خیلی از ما پیش داوری می کنی بهم سر بزن منتظرم[لبخند]