یه مطلب عشقولانه !!!!!!!!!!!!!!!

دیروز یه مطلبی رو از فعال حقوق زنان خانم مهرانگیز کار -همون خانومی که تو کنفرانس برلین هم شرکت داشت- در مورد غره گذاشتم. اما با خوندن نظرات دوستان دیدم که هیچ کس هیچ علاقه ای به این موضوع نداره و صدا وسیما طوری عمل کرده که همه از این موضوع زده شده اند. بنابراین به خاطر احترام به نظرات دوستان اون مطلب رو حذف کردم و یه مطلب جدید گذاشتم تا دوستان کمی از این حال و هوا بیان بیرون.

عشق یعنی عاشقیت !

تند و تند قدم برمی داری .
به هیچ چی نگاه نمی کنی .
بهت تنه می زنن .
بهشون تنه می زنی .
بوی عطر آشغالشون رو تحمل می کنی .
می خندن ، زر می زنن ، جیغ می زنن ؛ دود سیگار حوالت می دن , هیچی نمی گی , رد می شی .
داری یخ می بندی
دلت می خواد بری یه جای گرم ....
از بین پسرای قد بلند و موهای ژل زده شون رد می شی .
از لابه لای دخترای خوشگل و خنده های بلندشون می گذری .
هیچکس بهت نگاه نمی کنه .
هیچکس حست نمی کنه .
توی این دنیا هیچکس درکت نکرده ... هیچکس .
تنهایی واست شده یه عادت .
یه عادت تکراری ... یه عادت تلخ و سیاه .
تند و تند قدم بر می داری .
دل کوچیکت تاپ تاپ می زنه ... یه روزگاری عاشق بودی و حالا ....
بلاخره اونو از دور می بینی .
گرم می شی .
حس می کنی خود خودشه .
همونی که منتظرش بودی .
اونم تنهاست .
مثه خودت .
بهت نگاه می کنه .
بهش نگاه می کنی .
اون میاد جلو ... تو وامیستی و اومدنشو نگاه می کنی .
رخ به رخت وامیسته ... چشای سیاهشو توی چشات می دوزه .
همونجا عاشقش می شی .
دستای کوچیکشو می گیری توی دستت .
دستای سردت داغ می شه .
لبخند می زنه ... تو هم می خندی .
برای شام دعوتش می کنی .
اونم با یه لبخند قبول می کنه .
هر دو تند و تند از لا به لای آدمای گیج و بی مصرف رد می شین .
یه رستوران شیک رو نشون می کنی .
تو جلوتر می ری ... اونم کمی آرومتر پشت سرته .
امشب چه شب خوبی می تونه باشه .
همه غم و غصه هاتو فراموش می کنی .
یهو یه صدای وحشتناک تو رو به خودت میاره .
تلپ .....
بر می گردی .
خشکت می زنه ... بدن له شده اونو می بینی که روی زمین پخش شده .
می خوای داد بزنی نعره بکشی ... ولی فقط اشکه که از توی چشات می زنه بیرون .
لاستیک دوچرخه رد خون اونو تا چند متر اونطرفتر با خودش می بره .
ایندفه هم عشقتو از دست می دی .
مثه خیلی دفه های دیگه .
هنوز برق چشای درشت و سیاهشو جلوی چشات حس می کنی .
بغض توی گلوت می شکنه .
بلند بلند گریه می کنی وبا تموم وجود داد می زنی :
- من نمی خوام سوسک باشم
دل شکسته

/ 54 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوست

سلام[ناراحت] من یه خورده گیج شدم. اینجا چه خبره!!!!!!! یه خورده با هم مهربون باشیم کنتور نمی اندازه. دلم می خواس در جواب اونی که از ذوق زدگی من ذوق کرده بود اینو بنویسم.

دوست

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است. كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را. نگه جز پيش پا را ديد‌ نتواند، كه ره تاريك و لغزان است. و گر دست محبت سوي كس يازي، به اكراه آورد دست از بغل بيرون، كه سرما سخت سوزان است.

دوست

اره اینجوریه!!!! اونقد دل همه تنهاس که حتا اگه تو شهر ارمانی هم زندگی کنیم زیبایی رو نمی بینیم. محبت با قیمت خون برابری می کنه این روزگار. و اگه صدايي از فرسنگها دورتر ترا با محبت صدا كرد تو خوشبخت تريني. اين روزا غمگينم . استرس شديدي دارم از ترس تنها موندن. درموني داره

مریم رونق

اصولا آدم تو يه فضايي بيشتر ترغيب به حرف زدن ميشه كه احساس كنه مخاطبينش در حدي هستند كه حرفهاش درك كنند. ولي وقتي يه تعداد، ازحرفهات برداشت نادرست ميكنند و درصدد كوبيدن و انگ چسبوندن بهت هستند طبيعي هستش كه آدم نخواد صحبت كنه! پس سعي كنيم همچين فضايي رو برا همديگه ايجاد نكنيم تا همه حرفاشون رو بزنند.

مهدی عظیمی پور

سلام. [گل] ناراحتی آقای رضایی بی مورده! [قهر] به کاربردن واژه اراجیف اصلاَ صحیح نیست. هیچ کس اجباری برای اومدن به اینجا نداره. پس اگه حرفهای من و یا بقیه دوستان براتون خوشایند نیست بهتره بحث رو عضو کنیم نه اینکه تشریف ببرید. [چشمک] حالا فرض کنیم من هم مثل شما از حرف تون ناراحت بشم و خیلی راحت پاشم برم. دیگه چه لطفی خواهد داشت مطلب نوشتن پوربایرامیان؟ اون که هدفش فقط این هست که ما کنار هم جمع بشیم! درضمن عقاید هیچ کدوم از ما مشابه همدیگه نیست. اگه باشه که نیازی به بحث نبود. به هرحال عذرخواهی می‌کنم. درسته منم از طرف شما بارها خطاب قرار گرفتم که توضیح بدم یا جواب بنویسم، در این صورت با شنیدن حرفهای شما نسبت به افکار خودم باید الان ناراحت باشم و برای همیشه برم! اما من می‌مونم و گوش می‌دم و باهاتون درد دل می‌کنم. با عرض پوزش از همه [گل][گل][گل][گل][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

آمنه

سلام به همگی من اصلا قصد نداشتم کسی رو ( بخصوص آقای رضایی ) آزرده خاطر کنم [ناراحت] من فقط نظر شخصیه خودمو گفتم اما نمی گم که من درست فکر میکنم و شما اشتباه همانطور که آقای عظیمی گفتن هر کسی یه نظری داره و دلیلی وجود نداره که نظر همه شبیه هم باشه . آدما با هم متفاوتن پس طبیعیه که نظرای متفاوتی هم داشته باشن به هر حال اگه نارحتتون کردم ازتون معذرت می خوام و دوست ندارم کسی ازم دلخور باشه [گل]

آمنه

محاکمه کردن خود بسیار مشکل تر از محاکمه کردن دیگری است اگر بتوانی درباره خودت درست حکم کنی معلوم می شود که حکیم واقعی هستی ...

شما بمونید. من هم این آخرین کامنتی هستش که می نویسم. موفق باشید و خدانگهدار

سلام چه خبره ؟‌دعوا دعوا سر مربا ؟‌با بیخیال .دنیا همین چند روزه است . قهر واسه چی ؟‌[تایید] من بروز کردم بهم سر بزنین.مرسی

مهدی عظیمی پور

سلام. [گل] دعوا؟ مربا؟ [سوال] بالاخره شما هم به روز شدي دلبندم؟ قديرجانم شما هم به روز بشي بد نيست دلبندم [چشمک][خداحافظ]