پرنده و ماهی

 پرنده ی بالای درخت گفت :
امروز بیست و پنجمین روزیست که من از همه چیز با تو می گویم و تو هیچ حرفی نمی زنی . "

ماهی توی حوض تماشایش کرد .

پرنده ی بالای درخت گفت
حرفی بزن .

ماهی توی حوض تماشایش کرد

پرنده ی بالای درخت گفت
غمگینی ؟

ماهی توی حوض تماشایش کرد

پرنده ی بالای درخت گفت
با من خوشبختی ؟

ماهی توی حوض تماشایش کرد

پرنده ی بالای درخت گفت
آمدن یا نیامدنم برایت اصلا فرقی هم دارد ؟

ماهی توی حوض تماشایش کرد

پرنده ی بالای درخت گفت
آوازم را دوست داری ؟

ماهی توی حوض تماشایش کرد

پرنده ی بالای درخت گفت
اصلا من را ...... ؟

ماهی توی حوض تماشایش کرد

پرنده ی بالای درخت پرواز کرد و رفت .

ماهی توی حوض تماشایش کرد
فریاد هم که زد ، صدایش شبیه چند تا حباب بود

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم مجیدی

پرنده شنونده خوبی نبود،عاشق نبود وگرنه حتما حرف ماهی رو میشنید در روزگار سرعت و هیجان و لحظه،بی درک زمان،مدعیان عشق و عاشقی کم نیستن و معشوق‌های یک روزه جنس ارزان بازار کجاست رنگ و طعم سر شکستن‌های عاشق برای وصال همین می‌شود که پرنده هی حرف میزند و مدام مدعاست و هیچ نمیشنود

وحید

ماهی اگه نمی تونست حرف بزنه حداقل یه دمی تکون می داد، حداقل یه لبخندی به پرنده می زد یا نگاهی از روی شوق. تا اون پرنده بیچاره هم بدونه که آمدن یا نیامدنش فرق داره![خنده] با سکوت خیلی حرف می شه زد. دوست دارم سکوت رو با همه دلگیر بودنش. هرچند که می دونم اون پرنده هه جای دوری نرفته و برمی گرده پیش ماهی! به قول شاعر: عشق را نیز خریداری هست...

وحید

تولد تولد تولدت مبارک[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل]مبارک مبارک تولدت مبارک[گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مهدی

سلام. اگه فکر کردی که امروز زنگ میزنم و بهت تولدت رو تبریک میگم کور خوندی. بابا این روز تولدت شده معضلی برای ما. هر دو تا روز 30 و 31 شهریور شده برامون ایام الشک!!! تازگیا هم که طبق اخبار موثق باخبر شدیم که اصل روز ورودتون به این دنیای خاکی و فانی 5 مهره. پس تو هم پاییزی بودی و ما خبر نداشتیم. تا اونروز منتظر باش. اگه سرم شلوغ نبود بهت میزنگم[ماچ] راستی فکر کنم دیگه کم کم بهناز خانوم هم داره بر میگرده. بی حوصلگی و کم طاقتی های جنابعالی هم دیگه باید تموم بشه. ضمنا اگه تونستین واسه نمایشگاه کتاب حتما بیایین[گل]

مریم مجیدی

امروز سی‌ام شهریور ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت خرشیدی بنا به گفته شناسنامت تولدته اما این یه کلک واقعیه که آدم متولد مهر باشه اما به همه بگه شهریوره!!!!!!!!! اما به هر حال حالا که خودتو داغون کردی در هر سه وبلاگ پیام فدایت شوم واسه خودت گذاشتی گفتم تو ذوقت نخوره و ..... حالا با اغماض تولدت مبارک تولد تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی تولد تولد.....[هورا][هورا][دست][دست]

وحید

این اصلا درست نیست که یه مطلب بنویسی و تو سه تا وبلاگ کپی کنی! اگه تکرار بشه برخورد خواهد شد![عصبانی] ولی واقعا تولدت مبارک! امسال تولدی متفاوت از تولدای قبلی داری! امسال به تبریک گویندگان یک نفر اضافه شده که البته تبریک اون یه نفر با تبریکات ماها خیلی اساسی فرق می کنه![چشمک] اما خداییش اگه من اول صبحی زنگ نمی زدم و تولدت رو تبریک نمی گفتم احتمالا خودت هم یادت نمی افتاد که تولدته!!! و تازه یکی دو روز بعد می فهمیدی که چی بوده و چی گذشته![خنده]

مریم مجیدی

ابا پاييز كه اومد مهر هم كه اومد بهناز خانوم هم كه حتما اومدن يه پست جديد بذار ديگه تو كه كشتي ما رو چرا اينقد تنبل شدي

مریم مجیدی

ابا پاييز كه اومد مهر هم كه اومد بهناز خانوم هم كه حتما اومدن يه پست جديد بذار ديگه تو كه كشتي ما رو چرا اينقد تنبل شدي

مریم مجیدی

قابلی نداشت [چشمک]و جدا تولدت مبارک[گل] هرچند کادوی کوچیک ما در مقابل کادوی بهناز به صفر مطلق مرزی میرسه [نیشخند]اما خب یگه من که ندیدم سلیقه آقایون رو اما امیدوارم خوشت اومده باشه[پلک]

کاپتان

برادر جان سلام[ماچ] بقول مریم حالا که هم پائیز، هم کادوی جشن تولدت و مهمتر از همه اینا بهناز خانوم هم اومده دیگه واسه چی مطالب این وبلاگت رو بروز نمیکنی ؟ هااااااااااااااا ؟؟؟ خسته شدیم از بس عشقبازی پرنده و ماهی رو خوندیم. مطمئنم آدم تا کتاب "عشق سالهای وبا"ی گارسیا مارکز رو میخونه اونوقت میفهمه که عشق یعنی چی!!! تو که دیگه کارت از کار گذشته. ولی توصیه میکنم اونایی که هنوز ازدواج نکردن قبل ازدواج، حتما این کتاب رو بخونن. البته وحیدخان استثنا تشریف دارن. چون یه بار که از سفر تهروووون برمیگشتیم می دیدیم که چند صفحه ای از کتاب رو تورق فرمودن و انداختن ته کیف مبارک! انم چه کتابی! کتابی که من براش کادو گرفته بودم[عصبانی] و اما شما مریم خانوم! بعرض سرکار محترم برسه که در طول این مدت آشنایی و دوستی مطمئنا سلیقه ما دو تا رو دیدی. ندیدی؟؟؟ بگم؟؟؟ بگم؟؟؟ بگم؟؟؟ مطمئن باش اگه یه وقت خدای ناکرده قدیر دعوتمون کرد و رفتیم اردبیل، رو دیوار خونه اش میتونی سلیقه بی همتای من و وحید خان رو ملاحظه بفرمائی![گل] و القصه! بازم انگشت دست مریم خانوم رو دکمه اینتر، فراموش شده!!! [شکست]