دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

سلام. خوبین؟ امیدوارم که حوصله کنید و  تا آخر بخونیدش. مطلب پایینی دلنوشته ایه که خیلی وقت بود می خواستم رو کاغذ بیارمش ولی نمی شد. تا اینکه امروز بلاخره نوشتمش. گرچه شاید به نظرتون ارزش خوندن و وقت گذاشتن رو نداشته باشه ولی خواهش می کنم تا آخر بخونیدش. ممنون از همه تون.

خودکشی

کوچیکتر که بودم وقتی از بزرگترها مثلا از آبجی بزرگم می پرسیدم چرا آدما خودکشی می کنند؟ می گفت: خودکشی تو دین ما حرومه و یه گنا ه خیلی خیلی گنده است و یه راست آدم رو میبره وسط جهنم. همینا باعث شد که خودکشی تو ذهنم یه چیز خیلی خیلی بدی بمونه و دیگه بهش فکر نکنم. بزرگتر که شدم،نوجوون، از اخبار و روزنامه ها می شنیدم و می خوندم که روزانه ده ها و صد ها نفر تو جاهای مختلف دنیا خودکشی می کنن و به روشهای مختلف به زندگیشون پایان می دن. گاها با روشهایی که درد داره و بعضی اوقات با روشهای بدون درد. گاها کاغذ پاره ای ، نامه ای از خودشون بالای جسد سردشون به جای میذارن و گاهی هم بدون هیچ حرف و کلامی ، تو سکوت محض. یه خورده بعد با نویسندگان و شاعران و خوانندگان و آدمای بزرگ دیگه ای آشنا شدم که دست به خودکشی زدند و یه تابلو ایست جلوی جریان زندگیشون نصب کردند.-نمونه ی بارزشون هم صادق هدایته، اون همون کسیه که می بینم چیزایی رو که تو وجودمه و نمی تونم اونجور که باید بیانشون کنم چه خوب و رک گفته-. خوبی خودکشی اینجور آدما تو این بود که می شد از روی نوشته ها، متنها و شعراشون کمی با اندوه درونی و زجری که از تو می کشیدن آشنا شد. اما یه نفرهیچ وقت نمی تونه به طور کامل زخم ها و دردهای یه نفر دیگه رو با تمام وجودش حس کنه مگه اینکه با پوست و گوشت و تموم وجودش از نزدیک اون دردها رو لمس کرده باشه. کی می تونه با یه نفر دیگه همدردی کنه وقتی که عمق عاطفه و احساسات و دیدو و دونیاشون با هم فرق می کنه. اما باز با خوندن آثارشون می شد با حال و هواشون در حد مختصر آشنا شد.

اون موقع ها فکر می کردم آدمهایی که دست به خودکشی می زنند آدمای ضعیف و خواری هستن. آدمهایی  که نتونستن به سوالات درونشون و به من وجودشون جواب بدن و فقط می خوان از زندگی و از دادن این جوابا طفره برن و فرارکنن. آدمایی که می خوان از مسئولیتی که دارن شونه خالی کنن. آدمایی رو که خودکشی می کردن آدمای ترسو و بزدلی می دونستم و به این نتیجه رسیده بودم که صرف اینکه طرف نویسنده یا شخصیت بزرگیه نمی تونه دلیلی بر بزدل نبودنش باشه. اینها تمام چیزایی بود که در اون دوران بهش فکر می کردم و به نظر جوابهای قانع کننده ای مبنی بر زشت بودن کار خودکشی برای خودم پیدا کرده بودم.


اما اون دوران هم سپری شد و وارد دوره به اصطلاح جوونی شدم دوره ای که تو این کشور خراب شده اندازه یه پشیز براش ارزش قائل نیستن. برعکس اینکه باید بر شور و هیجانم افزوده می شد ازش کم هم شده بوده و داشت به تهش می رسید. اونقدر افسرده و دپرس و بی تاب و خسته از اجتماع و خانواده و همه و همه و همه شده بودم که دیگه طاقت بار اضافی رو نداشتم. حتی طاقت کشیدن خودم. من بزرگ شده پیتزا پپرونی و کافه گلاسه  و سان شاین و جکوزی و بنز و هزار تا از این کوفت ها نبودم. من کودک کار بودم کودک نرده های زرد پارک. کودکی بودم که با دیدن مامورین شهرداری با یه کارتن آدامس و ویفر و... کارم چیزی نبود جز فرار و فرار و فرار برای در امون نگه داشتن سرمایه چند صد تومنیم که شاید به هفتصد تومن هم نمی رسید. تو کودکی من چیزی به اسم سگا معنی نداشت اما پر بود از بالا رفتن از درختای گیلاس و چیدن دونه دونه گیلاس برای چندر گاز. من بزرگ شده ی چرخای خیاطی زیگزال و میان دوز و راسته دوز بازار مولوی بودم، بزرگ شده ی نیش زنبور های عسل که دسترنج چند ماه اشون رو از کندوهاشون بیرون می کشیدن و اونا عصبانیتشون رو با نیشاشون رو دست و صورت من برطرف می کردن. گرچه نیش زدن اونا هم نوعی خودکشی به حساب می اومد چون بعد نیش زدن چند دقیقه دیگه بیشتر زنده نبودن . اونقدر من رو خورد کرده بودند یا شاید خودم خودم رو خورد کرده بودم که دیگه چیزی ازم باقی نمونده بود. مهم نبود که چی به سرم می اومد و چی شد که پیله ی تنهاییم اونقدر کلفت شده بود که داشت خفه ام می کرد. موقعی که اولین جرقه های چیزی که همه بهش می گن عشق دلم رو یه خورده قلقلک داد تصمیم گرفتم حرکت کنم، تغییر کنم و اگه بتونم تغییر بدم. تصمیم گرفتم اساس دنیایی رو که به نظرم می رسید شیرین و جذاب باشه رو پایه ریزی کنم و تو دوره ی جوونی بسازمش.با اینکه هیچ توشه ی از دوره ی کودکی و نوجوونیم نداشتم شروع به ساختنش کردم . طعنه ها رو تحمل کردم . سختی و کوفتگی کار شدید ، تنهایی ، سردرگمی و خیلی چیزای دیگه رو تحمل کردم تا برسم به اون چیزی که می خواستم . اما دیدم خیلی خیلی باهاش فاصله دارم، خیلی و من نمی تونم حتی با جون کندن هم بهش برسم. چون فقط دست من نبود خیلی چیزای دیگه هم توش دخیل بودن. راستش دیدم من این وسط هیچ کارم. دوباره اون حس قدیمی شروع به تلنگر زدن کرد. اون حسی که همیشه پشت گوش انداخته بودم به سراغم اومد و یقه ام رو گرفت و حالا شرایط طوری شده بود که خودم رو نزدیکتر بهش حس می کردم.

خستگی و تنهایی و نا امیدی دوباره با وجودم در هم آمیخته شد. اما این بار چند تا تفاوت داشت. یکی اینکه مجبور بودم راهی رو که شروع کردم ادامه بدم چون چند نفر رو به خودم وابسته می دیدم و مسئولیتشون رو رو شونه هام احساس می کردم. دوم اینکه دوستانی در این مدت پیدا کرده بودم که معنای محبت و صفا و صمیمیت رو  در بینشون به طور واقعی و نه مصنوعی چشیده بودم. و همیشه ی خدا سهم بیشتری از این دوستیها می خواستم . شاید به خاطر همین, کنایه ها و غر زدنام از همه بیشتر بود. اما قلبم برای همگیشون می تپید و می تپه و اگه قرار باشه باز بتپه براشون خواهد تپید. به این مرحله که رسیدم کمی مکث کردم و ایستادم و فکر مرگ بار دیگه به سراغم اومد. شروع کردم به امتحان کردن خیلی چیزها . و باز رفتم سراغ آدمای خاص و اندوه دورنی شون. نوشته هاشون رو لمس کردم و با تمام روحم شروع کردم به خوردنشون. چرا باید به خودم دروغ می گفتم. لااقل نباید برای خودم فیلم بازی می کردم باید با خودم رو راست می بودم. وقتی نوشته ها و زخمهای یه نویسنده رو می خوندم خیلی هاش برام شفاف و ملموس بودن . چون خودم بهشون رسیده بودم چون خودم تجربه اشون کرده بودم و اینها عمق خشم و پوچی و انزجار و سرخوردگی و تهی بودن رو در من چندبرابر می کرد. بعضی هاشون رو تجربه نکرده بودم اما خوب می تونستم حسشون کنم و تو خیالاتم تجربه اشون کنم تجربه ای که با واقعیات تفاوت آنچنان محسوسی نداشت. پل ارتباطی تقریبا کاملی بین نویسنده و سوژه اش و عقاید من پیدا شده بود و به هم مربوط شده بودن اون هم در یک سو ودر یک جهت.

الان دیگه خیلی راحت به واژه خودکشی فکر می کنم. دیگه برام یه واژه ی حرام مذهبی نیست. انواع خودکشی رو بدون ترس تو ذهنم می تونم برای خودم تجسم کنم. مثلا مثل صادق هدایت خودکشی با گاز، یا با مرگ موش، پرت شدن از یه آپارتمان بلند مرتبه، غرق شدن تو آب، خالی کردن هفت تیر تو مخ و وارد کردن یه میله فلزی تو پریز برق وخیلی راه های دیگه. الان دیگه به نظرم اونایی که خودکشی می کنند بزدل و ترسو نیستن. خودکشی رو دیگه برای هیچکی به جز اونایی که چندنفریی رو تو این دنیای مزخرف علاف خودشون کردن و با رفتنشون مرگ تدریجی اونا هم فرا می رسه قبیح نمی دونم. اونایی که خودکشی کردن و رفتن بعضی هاشون اونقدر احساسات و سوالات بی جواب داشتن که دیگه طاقتی برای موندن نداشتن. شاید بعضیهاشون از این دلخور بودن که چرا روحشون تو یه جسم ضعیف محدود زندونی شده و عقیده اشون این بوده که باید از اونجا آزادش می کردن. این روزها جایی تنهاتر از همیشه در گوشه ای خلوت می کنم و بیش از اینکه به زندگی فکر کنم به مرگ فکر می کنم. به اینکه دنیای اطرافم با همه ی زرق و برق و به قول بعضیها قشنگیها که داره، با تمام چیزهای عجیبی که داره برای بعضیها اونقدر مهم میشه که به خاطرش انسان یا انسانهایی رو از بین می برن، جنایت می کنن ، دل یا دلهایی رو می شکونن ، احساساتی رو جریحه دار می کنن و آخرش چی, به کجا می رسن؟ به پوچی و به خودشون می گن: " آخرش چی؟" ولی باز به گندکاریهاشون ادامه میدن. تا سرحد جنون کار می کنن و مال اندوزی، به کثافت کاریهاشون ادامه میدن و خودشون رو میزنن به کوچه ی علی چپ. اما برای من زندگی عین یه کتاب رمان کسل کننده ای می مونه که تنها یه بار با هزار زحمت و مصیبت و عدم رغبت و تمایل و به اجبارخونده میشه و بسته میشه و هرگز دوباره باز نمیشه و ورقهاش خیلی زود شروع می کنن به پوسیدن و از بین رفتن. بعضی ها هم که وسط راه از خوندنش خسته میشن و کتاب رو می بندن و اینا همونایی هستن که به اصطلاح ما دست به خودکشی می زنن. یا به قول حوزوی جماعت دست به گناه کبیره .

خیلی وقت بود می خواستم همچین مطلبی بنویسم. جرات نمی کردم کودک اندوهگین درونم رو به تماشا بزارم تا اینکه یاد مطلبی افتادم که نوشته ی یه آدم معمولی بود، نه یه شحصیت یا نویسنده ی مطرح. چند سال پیش نمی دونم تو یه سایت یا یه مجله مطلبش رو خونده بودم. اون برام یه دلگرمی شد که بنویسم و بدونم که تو این راه تنها نیستم. البته بین اونهایی که آدمهای معمولی به حساب می آن و جز عوامن، نه خواص. این نوشته تیکه ی کوچیکیه از اونچه تو درونمه گرچه می دونم اون هم نتونستم اونطور که باید برسونم و ممکنه خیلی از شماهایی که این مطلب رو می خونین چیزی ازش سر درنیارین که البته حق هم دارین چون متعلق به منه و امثال من. خیلی وقت بود به خاطر خیلیها نمی نوشتم اما از این به بعد تصمیم گرفتم تا اونجایی که می تونم در مورد اوهامات و سوالاتی که ذهنم رو احاطه کرده بنویسم البته تا اونجایی که غرورم و حرمت اجازه بدن و گنجایشش رو داشته باشم. از این به بعد به خودم اجازه و فرصت نخواهم داد که ابایی درباره فکرکردن در مورد واژه "خودکشی" داشته باشم. یعنی کشتن خویش. خویشی که ممکنه سالها پیش مرده و از بین رفته باشه و من خبردار نشده باشم! خودی که شاید اصلا وجود نداشته باشه. ازتون یه خواهش دارم: اگه روزی دیدین یه نفر از اطرافیانتون، اوه ببخشید شاید ناراحت بشین، بزارین تصحیحش کنم اگه روزی دیدین یه نفر که اسمش به گوشتون خورده بوده خودکشی کرده. نگید چرا؟ نگید بزدل و ترسو بوده؟ نگید خواسته از زیر مسئولیتهاش فرار کنه. نگید عجب احمقی بوده. نگید که خریت کرده. پیش داوری نکنید. به خودتون بقبولونید که اون اون بوده و من من. فقط شاید بتونیم اینو بگیم که اون تیکه ای از ما بود، تیکه ای از ما, بدون کوچکترین هویت و شناسه ای. شاید بهترین و زیباترین پایانی که می تونسته برای اون وجود داشته باشه همین بوده یعنی خودکشی.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۳ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin