دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

دیروز (جمعه) صبح که از خواب بیدار شدم وقتی که از پنجره اتاق بیرون رو نگاه کردم اصلا باورم نشد که داره برف می آد . پشت بوم خونه هایی که دیده میشد تقریبا از برف سفید شده بود.

هر موقع اولین برف سال رو می بینم یاد یه داستان یه خاطره می افتم که بر می گرده به هشت ، نه سال پیش. اون موقع 17، 18 سال بیشتر نداشتم. یادمه یه روز برفی بود. هر دومون داشتیم از مدرسه برمی گشتیم که تو ورودی کوچه به هم برخوردیم و نگاهمون به هم گره خورد. هردمون بلافاصله سرمون انداختیم پایین و به راهمون ادامه دادیم. برای اولین بار یه حس خاص، یه حس عجیب که نمی دونستم چیه ولی بعدا خوب معنیش رو فهمیدم دلمو فلفلک داد. هر دومون فکر کنم سال سوم دبیرستان بودیم. چند سالی می شد اومده بودند محله ی ما. مادرش اهل رشت بود ولی باباش از اهالی قدیمی همین محله. بعد چند سال که تو رشت زندگی کرده بودند دوباره اومده بودند اینجا. خونه اشون درست روبروی خونه ی ما بود. خونه ی قدیمیشون رو کوبیدند و یه خونه ی تازه ساختند. درست به سبک خونه های شمال. شیروونی و دارای ایوان. ایوان خونه اشون به سمت پنجره اتاق من بود. ولی یه درخت گنده ی مزاحم این وسط وجود داشت که جلوی دیدرو به کل می گرفت. و خیلی وقتا آرزو می کردم که ای کاش از ریشه وجود نداشت و بعضی اوقات دلم می خواست با تبری ، اره ای بیفتم به جونش ولی حیف که نمی شد. ولی وقتی می رفتم بالا پشت بوم این مشکل هم حل میشد و همه چی می اومد تو تیررس نگاه. بعد اون نگاه اول دوست داشتم بیشتر ببینمش. به خاطر همون تند تند از خونه می زدم بیرون. قبل از اون سالها وقتی برف می اومد. منو که تنها پسر خانواده بودم با زور و با هزار تا التماس و خواهش می فرستادن بالا پشت بوم برای پارو کردن برفها. چه برفهایی هم می بارید گاها از یه متر هم بالاتر می زد. پدر آدم در می اومد تا اون همه برف رو پارو کنه. اما بعد از اون نگاه همه اش خدا خدا می کردم که برف تند تند بیاد و من تند تند برم بالا پشت بوم. یه چشمم به برفها بود و یه چشم دیگه ام به تراس خونه ی اونا. بعضی اوقات اونقدر حواسم پرت می شد که کم می موند خودم رو هم همراه برفها پرت کنم پایین. یه بلوز حوله ای زرد رنگ داشت که خیلی بهش می اومد و چقدر دیدنی می شد وقتی اونو می پوشید. 

 

بقیه داستان در ادامه مطلب ....


یادمه خونه اشون تلفن نداشت و چون با خواهرم دوست بودن شماره حونه ی مارو به دوستاش داده بود که اگه کاری داشتن به خونه ی ما زنگ بزنند والبته چه کار خوبی کرده بود. یادمه وقتیایی که تو خونه بودم و تلفن اونوکار داشت تا خواهرم بره و صداش کنه و بیاد من می رفتم تو اتاقم و یه ترانه ای رو که اسم اون توش بود رو می ذاشتم داخل ضبط و صداش رو هم یه خورده بلند می کردم که وقتی میاد بشنوه. خودم رو هم می زدم به کوچه ی علی چپ که مثلا از هیچی خبر ندارم. یه روز که برف زیادی اومده بود و من بالا پشت بوم بودم مادرم رو دیدم که از خونه زد بیرون و رفت به طرف خونه ی اونها. و بعدش دوتایی یعنی اون و مامانم برگشتن. تلفن کارش داشت. یادمه عین سربازایی که بخوان خودشون رو استتار کنند خودم رو انداختم و دراز کشیدم رو برفا و سرم رو از لبه ی پشت بوم آوردم بیرون که خوب ببینمش. و همون جور موندم تا اون تلفنش تموم بشه و از خونه بیاد بیرون و تا برسه به در خونه اشون با نگام تعقیبش کردم. به کل فراموش کردم که هوا 20،30 درجه زیر صفر و من هم رو برفا دراز کشیدم. فرداش که از خواب بیدار شدم حسابی سرما خورده بودم. ولی باز نه سرما خوردگی و نه هیچ چیز دیگه نمی تونست منو از پارو کردن برفا برحذر کنه. پارو کردن برف تنها سرگرمی زندگیم شده بود.

اون رشته اش انسانی بود و رشته ی من هم تجربی . درسش بد نبود. خواهرم رو به هزار بهونه و فربون صدقه می فرستادم خونه اشون تا کتابا و دفترهای دروس عمومی اش رو که با هم مشترک بودیم برام بگیره. موقع برگردوندن کتاب یا دفتر با مداد خیلی کم رنگ تو یه گوشه ی پنهون کتاب یا دفترش یه شعر یا یه جمله ی عاشقونه ی جوادی براش می نوشتم همراه با تشکر. نمی دونم هرگز اونارو می دید یا نه. ولی یادمه کلی وقت تلف می کردم و چند تا کتاب شعرو ورق می زدم تا بتونم بهترین شعر یا جمله رو براش پیدا کنم و بنویسم. گاها هم که طبع شاعری خودم گل می کرد و براش شعر یا به قول یکی از دوستان مر می نوشتم.

سل سوم تموم شد و رفتیم دوره پیش دانشگاهی . نزدیکیای کنکور هم که حسابی زده بود به سرم. گاها به بهونه ی اینکه می خوام هوام عوض بشه . کتابم رو بر می داشتم و می رفتم بالا پشت بوم و بیشتر از اینکه نگام به سطرهای کتاب باشه به طرف خونه ی اونا بود. اونقدر تابلو و ناشیانه عمل کرده بودم که همه متوجه علاقه ی من نسبت به اون شده بودن. هم خانواده ی اون و هم خانواده ی خودم. ولی کسی به روش نمی آورد. یعنی کسی اهمیت نمی داد. می گفتن بچه است . دهنش بوی شیر میده، مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه؟!!!

خلاصه نتیجه کنکور اومد اون از دانشگاه رشت قبول شد و من هم دانشگاه علوم پزشکی تبریز. فرجه های تعطیلی و برنامه ها امتحانی دانشگاه های علوم پزشکی و وزارت تحقیقات هم که به کل با هم فرق می کرد و مغایرت داشت . بعد اینکه اونا امتحاناشون رو تموم می کردند تازه امتحانای ما شروع می شد. بنابراین تو  فرجه ها و تعطیلات هم که می اومدم خونه نمی تونستم ببینمش. تابستونا هم که برا کار می رفتم تهران. بنابراین به کل ارتباطمون قطع شد و ازش بی خبر شدم. از طرف دیگه حال و هوای دانشگاه خیلی چیزارو تغییر داده بود.

یادمه ترم شش بودم که صدای تلفن اتاقمون تو خوابگاه به صدا دراومد خواهرم بود. بهم گفت که مادرش از طرف یه دوست مشترک  په ماردم پیغام فرستاده که اگه می خواین زود اقدام کنید که دخترم چند تا خواستگار داره. چیزی نتونستم بگم و گوشی گذاشتم. آخه یه دانشجوی سال سومی اون هم من، آس و پاس ، نه پولی ، نه کاری ، نه خونه ای و ... . آخه چه جوری می تونستم برم جلو. قضیه رو همین جور مسکوت گذاشتم. موقعی هم که با خونه تماس می گرفتم از ترسی که تو دلم بود و می ترسیدم همه چی تموم شده باشه چیزی درمورد اون نمی پرسیدم و خودم رو خوش کردم بودم به خوش بینیها و خیالات واهی که تو سرم پرورونده بودم.

اسفند 82 بود که درسم تموم شد و برگشتم خونه. یه روز برفی بود که رسیدم سر کوچه . دیدم از جلو یه سواری سفید رنگ داره می آد . آره خودش بود که با یه آقای جوون تو ماشین نشسته بودن. کل دنیا رو سرم خراب شد. وقتی از کنارم رد شدن نگاهمون برای آخرین بار به هم گره خورد. همه چی تموم شده بود به این سادگیو من هم هیچی از دستم بر نمی اومد جز آرزوی خوشبختی و سلامتی براش. همه چی تو یه روز برفی شروع شد و تو یه روز برفی به انتها رسید. والسلام

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin