دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

دیروز رفته بودیم به دامن دشت و دمن .اونقدر خندیدیم و سوتی دادیم و مسخره بازی درآوردیم که دیگه نای راه رفتن نداشتیم. دیروز از صبح بی خیال دنیا شده بودم و داشتم تو حال یا بهتره بگم تو لحظه زندگی می کردم. اما عصر که برگشتم خونه یه فیلم مستندی رو که یکی از دوستام بهم داده بود نگاه کردم و دوباره حالم از این رو به اون رو شد و قلمم دوباره  مثل همیشه شروع کرد به خط خطی و سیاه کردن برگ های دفتر و سر ریز شدن چرندیات توی ذهنم و مثل همیشه رنگ نوشته هام به قول دوستان سیاه بود و تلخ. کاش یه روزی بتونم رنگ نوشته هام رو شاد کنم ولی الان نمی تونم،نمیشه. یه جورایی دست خودم نیست. اگه مطلب زیر رو خوندید خواهشا نظر نقادانه یادتون نره . نظراتتون برام مهمه. مرسی

شکایت

شبی در زیر سقف آسمان پر ستاره

و با نور قشنگ ماه بدرش

به روی این زمین پر معما

به دوشم توشه ای سنگین و پر بار

ره می رفتم و آه از ته این قلب خسته

برایم آسمان زیبای زیبا بود

و سوسوی ستاره همه لبخند شادی بود از دل

درون ذهن خامم،

به روی ماه شهری بود زیبا

چراغانی ، پر از مهر و صفا و روشنایی

و نزدیکم زمینی خالی از هر گونه زیبایی

زمینی پر ریا ، با رنگهای تیره گشته

به ناگه ایستادم در همان جا

زخود پرسیدم:ای انسان!

همان موجود زشت آفرینش

مگر نشنیده ای تو؟

زمانی این زمین،

یک توده ای از مهر بود و روشنایی

به مانند ستاره، که آن را می ستایی

مگر اینجا همان جنت نبود و باغ رویا؟

ولی افسوس از آن روز

که پای آدمان با خاک اینجا آشنا شد

 

برای دیدن ادامه ی شعر لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید ...


آری ، آری از همان روز

ز رد پای هر انسان خاکی

برویید رنگهای زشت و تیره

ز هر کنجی از این دنیای خاکی

درختی سر برآورد میوه اش کین

خشونت ، دشمنی ، کشتار و نفرین

آری ، آری از همان روز

محبت را به قربانگاه بردند

صفا و مهربانی همه بالای دار است

پرنده در هوای زرد مسموم

و با بالی که خون بر روی آنها لخته گشته است

همه سعیش، برای پرکشیدن ، دور گشتن

و آهو از همان دم

که پیدا شد در این خاک

ز دست گشنه کفتاران این بوم

همیشه در گریز است

هزاران بار آوردند پاکانی ز عمق نور و خورشید

برای نسل انسان

چشمه ای از جنس مهر و روشنایی

ولی افسوس ماها ، ما کج اندیشان کج فهم

چه ها کردیم با آن آب چشمه

زلالی را به خون آغشته کردیم

و با صدها هزاران مکر و کینه

گوارایی آن را تلخ کردیم

مگر عیسی نبود پیغمبر صلح

که او را بر صلیبش میخ کردیم

و یا موسی همان جلاد بیداد

که فرزندان او بیداد کردند بر ضیعفان

و زرتشت آن رسول آب و آتش

که آتش نزد او، پاکی و نور و هرچه رحمت

پیامش پاک بودن در زمان فعل گفتار

همه به کردار و به پندار

ولی ما، ما چه کردیم؟

بسوزاندیم با آن آتش او

سرای مردمان بی پناه و بی غذا را

محمد آخر پاکی و ایمان

و قرآنش که دریایی عظیم است

ولی افسوس ماها ما کج اندیشان کج فهم

حلاج را به آن دریا به خونش غرق کردیم

چه شد بودا و آن افکار پاکش!؟

و نوح و کشتی راه نجاتش

برفتند نورها از این زمین پر ز زشتی

که اینجا مهد و ظلم است و سیاهی

و گهگاهی به خود گویم:

چه می شد که من پرواز می کردم و می جستم ز این خاک

و پروازی به سوی شهر ماه و روشنایی

که منزل می نمودم من در آنجا

ولی اصلا نباید اینچنین کرد

هنوز در شهر ماه و روشنایی

کسی گلبرگ گلها را نکنده

نسوزانده است پر پروانه ها را

در آنجا رنگها آمیزه ای از این سه رنگ است:

سبزی، یعنی عدالت ، زندگانی و جوانی

آبی، همان آرامش هست و سردی هرگونه کینه

و قرمز رنگ جوشش ، شوق و شادی

در آنجا، رنگهای تیره را گو مشتری نیست

و جمله مردمانش روشن و همرنگ مهتاب

نباید پای این انسان خاکی

رسد بر خاک آنجا

تباید رنگ سبزش زرد گردد

نباید قرمزش کمرنگ گردد

و رنگ آبی اش خاکستری از کینه گردد

من به روی این زمین می مانم و فریاد می دارم

به هر کوی و محل و برزن و کوچه

که ای مردم رها گردید از این بند

دوباره آشتی با آفتاب و آسمان آبی و ماه و ستاره

همه دلهای عالم را بشورید

به آب مهربانی و صمیمیت

سر هر کوچه بذر گل بکارید

که پیغام دوباره زندگانی است

اگر در این ره مشکل نگردم من موفق

نباشم پر ز درد و رنج و ماتم

به هنگامی که این اعضای رسته از تن من

بگردند قسمتی از خاک قبرم

که من سعی ام بر آن شد

همه دلهای عالم را به هم نزدیک گردانم

وای کاش روز قبرستان

از ره زود می آمد.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٢ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin