دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

دیروز ساعت چهار بود که داشتم از دانشگاه خارج می شدم تو راهرو بودم که تصمیم گرفتم تا خونه پیاده برم .چون نیم ساعت بیشتر مسیرم پیاده طول نمی کشید اما وقتی پامو تو محوطه ی دانشگاه گذاشتم از تصمیم خودم سخت پشیمون شدم چون بیرون هوا وحشتناک داغ و سوزان بود و از طرف دیگه هم گرد و غبار امون آدم رو می برید. انگار کل زمین و آسمون خشک شده بود و حتی یه ذره هم رطوبت تو هوا نمی تونستی حس کنی . مثلا اینجا منطقه ی کوهستانیه و سردترین استان کشور محسوب میشه و تو این موقع سال باید هواش خنک باشه اما بیشتر به کویر لوت می مونه تا ... . من که 25 – 26 سال از عمرم می گذره تا به حال اردبیل رو اینجوری گرم و خشک ، اون هم تو این موقع سال که هنوز 10 روز از ماه دوم بهارمون نمی گذره ندیده بودم . پارسال اونقدر بارون اومده بود که بیشتر به رشت و انزلی شباهت داشت تا اردبیل. اما امسال چی ؟ هیچی ، دریغ از یه قطره . شنیدم بقیه شهرای کشور هم وضعشون از اینجا که بهتر نیست بلکه بدتر هم هست . دختر عمه ام می گفت تو شمال که هرسال تا این موقع کار کاشت نشاها تموم می شد امسال هنوز به خاطر نیومدن بارون کار نشا هم انجام نشده چه برسه به کاشتش. نمی دونم تقصیر ما آدماست یا دلیل دیگه ای داره. بدجوری با کارای احمقانمون که اسمش رو گذاشتیم فناوری و صنعت و تکنولوژی اقلیم ها رو آشفته کردیم و به هم زدیم اون از زمستونمون ، این هم از بهارمون . بهار به نیمه نرسیده 12 استان کشور از همین الان تو روزنامه ها اعلان خشکسالی کردن، وای به حال تابستونمون. با این وضع مملکت که مسوولای عزیزیمون تو وضعیت عادی نمی تونن اداره اش کنن و ..... به حال کشور . ببین توام با خشکسالی می خوان چیکار کنن؟!!! حالا من اردبیلم اینارو می گم ببین اونی که تو یزد و سیستان و کرمانه چی باید بگه و بدبخت چی سرش می آد؟

همین گرمی هوا منو یاد شعر مجدالدین میرفخرایی (متخلص به گلچین گیلانی)  انداخت که تو کتاب فارسی فکر کنم چهارم ابتداییمون بود :

 باز باران ، با ترانه ، با گوهرهای فراوان .......

با اجازه شاعر یه تغییراتی تو بعضی قسمت های شعرش دادم که به صورت زیر دراومد:

 

کو باران ؟

کو ترانه ؟

کو گوهرهای فراوان؟

کی خورد بر بام خانه ؟

یادم آید روز گرما

گرمی یک روز سوزان

تلخ و بد رنگ

زرد و تشنه

آفتاب داغ وحشت

با دو پای لنگ و معوج

لنگ لنگان می خزیدم همچو مار

می بریدم از عطش

دور می گشتم ز سبزی

از طراوت ، از بهار

می شنیدم از پرنده

از چرنده

زردی برگ بهاری

خشکی رود رونده

قصه های پر غم آب

پیک شوم خشکسالی

بشنو از من ای رفیقم

پیش چشم مردم شهر

مرده باران

مرده سبزی

رفته از یاد قصه های خوب آب

ای خدا! باران بباران

ای خدا! سبزی بیاور

مهر فرما ، لطف فرما

چشم مردم خیس گشته است

ابر را در آسمان گریان بگردان.

 

دعا می کنم چشاتون اگه خیس شد فقط از فرط شادی باشه وشهرها و باغاتون پر از بارون زیبای بهاری .

دعا کنیم تا شاید خدا بارون ببارونه.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٩ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin