دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

به نام خدا
خیلی وقته دست به قلم نشدم شاید از وقتی که کارت دانشجویم منگنه شد و یه سوراخ جگر سوز افتاد وسطش. الانم که دارم این مطلب رو می نویسم ساعت نزدیک سه و من بی مشتری تو کتابخونه نشستم خیلی ساکته، خیلی اما سکوتش لذت بخش نیست خیلی دلگیره و من هم دل غمین تر از اون . دلیلش رو خود هم نمیدونم اصلا بهش فکر هم نمی کنم که چرا ؟! شاید علتش تکرار باشه ، شاید یکنواختی و مهم تر از همه شاید نداشتن یه هدف عالی که تلاش برای رسیدن بهش لذت بخش باشه.
دکتر شریعتی می گه: خدایا کفر نمی گویم، پریشانم چه می خواهی تو از جانم؟
 مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا تو مسئولی
خدواندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
خیلی از وقتا خودم رو به خاطر اینکه آدم فوق العاده احساساتی هستم سرزنش می کنم ، به خاطر اینکه خیلی ساده هستم یا به قول  اهالی این دوره زمونه هالو تشریف دارم. هر مسئله کوچک عاطفی آنچنان تاثیری تو وجودم میذاره که حالم از خودم به همه می خوره ، البته سوتفاهم نشه عشق و اینجور چیزارو نمی گم ، در حالت کلی می گم. شاید مرد بودن و داشتن این خصوصیت زیاد که چه عرض کنم اصلا با هم سازگاری نداشته باشه.
 کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می آمد کنارش می نشست
 کاش با هر دل، دلی پیوند داشت
 هر نگاهی یک سبد لبخند داشت
 بعضی وقتا به خودم می گم به تو چه ربطی داره که فلان بالانشین فلان غلطی رو کرد تو چرا حرص می خوری؟به توچه ربطی داره که فلان راننده ی سگ اتوبوس تو ترمینال یه چک محکم خوابوند تو گوش یه پسر بچه ی ژنده پوش بیسگویت و آدامس فروش؟ تو چرا ناراحت می شی وقتی یه پیرمرد رنجورو می بینی که با هزارتا درد داره زندگی می کنه کاری به فقیر و پولدار بودنش ندارم فقط می خوام بگم که چرا خدا جونشو نمی گیره تا راحتش کنه؟ تو چیکاره مملکتی که غصه اینو می خوری که فلان کارگر که یه روز کار می کنه و 10 روز بیکاره چه جوری می خواد یه کیلو گوشت ده هزار تومنی رو تهیه کنه ؟ به من چه که فلان انتر تازه به دوران رسیده فلان حرکتو انجام داد؟ چرا باید یه بی سواد از خر کمتر دون شش تا سمت داشته باشه ، اون وقت برای یه آگهی استخدامی برای شماره دادن مطب یه دکتر هزار تا جوون باسواد و تحصیلکرده سر و دست بشکونند؟ چرا به خاطر چند تا الواط بی سر و پا که فقط یه خورده پا به توپشون خوبه و هیچی از دل و فهم و شعور بارشون نیست، یه سرباز فلک زده تو استادیوم مبارکه اصفهان دو تا چشمش رو از دست بده ؟ یعنی ارزشش رو داشت ؟ و هزارتا سوال و چرت و پرت دیگه که هر روز از خودم می پرسم؟ و نتیجه اش چیزی نیست جز اعصاب خوردی و پریشونی و نرسیدن به هیچ حوابی و نتیجه ای. نمی دونم چرا اینارو نوشتم و چرا اصلا می زارمشون تو وبلاگ؟!
 خدایا به من زیستی اعطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢٠ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin