دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

ه انتظار، واژای آشناست که با هر بار جاری شدن آن بر زبان، احساسی تلخ و شیرین را به ذایقه  جان آدمی می چشاند. دو احساس متضاد، یکی تلخ و گزنده و دیگری شیرین و پرجاذبه. تلخی انتظار، احساس غریبی نیست. قلب خاکی، سالیان دراز است که با این احساس و احساس هایی چون این، دست و پنجه نرم می کند، از جمله: احساس حزین چشم به راه دوختن؛ فاصله ها را شمردن؛ با تیک تاک ثانیه ها یکی شدن؛ در امتداد زمان به انتظار لحظه موعود نشستن؛ با رسیدن هر قاصدک، از خود بی خود شدن؛ ناله سر دادن؛ گونه های خشک و پوسیده را به باران بغض های ورم کرده میهمان کردن؛ بی تاب شدن؛ خون دل خوردن؛ از زندگی گسیختن و با شیدایی در گوشه دیوار، زانو بغل گرفتن.

دیروز زنگ انشا، وقتی معلم روی تخته سیاه نوشت: «موضوع: از انتظار چه می فهمید؟»، شاید تلخی همین احساس بود که قلم مرا واداشت تا سطر اول دفتر، با خطی درشت بنویسد: «من و انتظار، برای همیشه از هم بیگانه ایم». آن وقت این گونه شروع کرد:

ای انتظار من از تو چه می فهمم و تو از من چه می فهمی؟! تو سرد و فسرده ای و من جوشان و پر تپش. تو با سکون درآمیخته ای و من با جنبش. تو از خروش گسیخته ای و من از تأنی. در تمامی هزار و اندی سال که آوا در گلوی تو خشکیده است، من نوایی داشته ام به بلندای کوه، جسارت موج و غرش ابر. تو سال هاست که در پوست خود خمیده ای و من هر لحظه، پوستی نو می تنم. در کرانه کبود تو، چشم بر فروغ ظهوری دوخته ام که دلم گواهی می دهد سرانجام، لحظه ای خواهد رسید، پرتویی خواهد افشاند و در دنیای تیره اغفال، آتشی خواهد زد و غوغایی عظیم برپا خواهد شد.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/٢ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin