دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون


گروهمون، گروهي  چهار نفره بود كه ميشد اسمش رو گروه اراشد و اوباش ( بر وزن ارا... و او...) گذاشت. زارعي و پوربايراميان و نوري و من گروهي رو تشكيل ميداديم كه نمايشگاه دارالخلافه رو بهونه اي قرار داديم كه هم ديداري تازه كنيم و هم سنت اين چند سال اخير رفتن به نمايشگاه رو تجديد بكنيم . البته نمايشگاه فقط بهونه اي بود كه ما چند روزي رو بدور از مشغله كاري با هم خوش باشيم و خاطرات دانشجويي رو زنده كنيم.

 هرچند كمتر تو اين نوشته به اوضاع و احوال نمايشگاه پرداختم و بيشتر نوشته به "سفرنامه" ميمونه تا يه گزارش، كه البته شما هم جاي من بودين، همين كار رو ميكردين. چون حقيقتا نمايشگاه چيزي براي بازگو كردن نداشت، اما از اونجايي كه دستمايه نوشتن ايندفعه نيز بهونه اي به اسم " نمايشگاه " بود، پس بذارين عنوان نوشته همون عنوان گمراه كننده فعلي باشه و نه يك سفرنامه. سفرمون بازم طبق معمول بي برنامگي ها كه همه مون بنوعي معتادشون شديم، با تاخيري حدود 5/1 ساعته همراه بود. كم كم داشتيم نا اميد ميشديم كه حتما طلبيده نشديم. اما وقتي سوار اولين كوپه از اولين واگن قطار شديم كم كم به رفتن اميدوار ميشديم. هرچند تلاش وحيد كه مسئول خريد بليط ها بود اين بود كه كوپه مون به اتاق شوفور قطار نزديك باشه، چون اينجوري هم زودتر از بقيه پا به خاك تهران ميذاشتيم و هم هر وقت مشكلي پيش مي اومد زودتر ميتونستيم از اوضاع راه و وضعيت آب هوا باخبر بشيم، و هم اينكه قدير شب پيش راننده باشه و و با هم چاي و تخمه بخورن كه راننده وسط راه خوابش نبره( كاري كه قدير هميشه تو اردوهاي دانشگاهي از عهده اش بر مي اومد و زودتر از بقيه بغل دست راننده خوابش ميبرد!!!). با اولين سوت قطار اميدها دوباره به كوپه 1 از واگن 1 برگشت كه بالاخره داريم راه ميفتيم. اما وقتي فهميديم كه فاصله هر سوت قطار چيزي در حدود يه نيم ساعتي هست، بازم دوباره مايوس شديم( اسوات سه گانه!).  قطار تكون شديدي خورد و وحيد كه اين روزها نصف بيشتر عمرش رو تو قطار ميگذرونه، رو بمن كرد و گفت كه ظاهرا راننده گواهينامه نداره والا چرا بايد يهو پاش رو از رو كلاچ بر ميداشت كه قطار همچين تكوني بخوره؟ من قطار نديده روهم ترس برم داشت كه خدايا اين چه سرنوشتي بود كه بايد تو تصادف قطار، جون ميدادم؟ بالاخره وقتي قطار يه تكون شديدي خورد كه حاكي از شروع مسافرت شيرين ما داشت واقعا به ديدن نمايشگاه اميدوار شديم.  بگذريم كه قطعي برق اولين واگن كم كم داشت ما رو متقاعد ميكرد كه قيد سفر رو بزنيم. اما نوري پيشنهاد داد كه شمعي روشن كنيم وهم به عرفانيته!! مجلس اضافه تر بشه و هم قيافه هاي تكراري همديگه رو كمتر ببينيم( راست هم ميگفت بنده خدا! تصور كنين كه نزديك 12 ساعت قيافه همديگه رو بايد تحمل ميكرديم). خواب؟ همون اول كه حرف خواب رو پيش كشيدم با قيافه هاي عبوس بقيه روبرو شدم و خودم رو يه جورايي قانع كردم كه اونشب بايد قيد خواب رو ميزدم. ولي مگه ميشد بدون استراحت، فرداي اونروز تو نمايشگاه قدم از قدم برداشت؟ اين ديوونگي بود، چون قبلا هم خيلي تجربه اش كرده بوديم. اما شوق ديداري دوباره اونچنان دوستان رو به وجد آورده بود كه ظاهرا خواب براشون مفهومي نداشت. هرچند بايد بگم كه همه شون هم زودتر از من، رو طبقات بالايي كوپه، صداي خرو پفشون بلند شده بود. ذوق و شوق ديدار به اون حدي بود كه موقع وضو گرفتن تو يكي از ايستگاههاي سر راهي، يكي از دوستان قبل از شستن دست و مسح سر، از خوشحالي داشت مسح پا ميشكيد، حالا نميدونم سبب شوق، ديدار رب العالمين بود يا ديداردوستان؟!  بگذريم كه هر چه از اتفاقات اين كوپه جادويي بگم، كم گفتم. البته سختي هاي زندگي خوابگاهي و خدمت سربازي بهمون ياد ميداد كه چه جوري با كمبود امكانات كوپه سازگار باشيم و مثلا از روزنامه كوپه بعنوان سفره استفاده بهينه اي  بكنيم! البته همچون روال دوران دانشجويي و دوران انجمن، بازم پوري اردبيلي مجالي برامون جهت حل جدول روزنامه باقي نميذاشت و يه استفاده بهينه اي هم كه از دوره دانشجوئيش اين عادت رو ترك نكرده بود، پاك كردن شيشه هاي عينكش بود. به هر جهت، با توجه به پرتابهاي سه امتيازي من و دوستان در هنگام آجيل خوردن كه سطل اشغال رو وسط قرار داده بوديم و گرم صحبت بوديم كوپه فوق مدرن به زباله داني متحركي تبديل شده بود كه چهار شخصيت برجسته كتابداري رو در خودش جا داده بود. هرچند وظيفه كتابدار مآبانه مون ايجاب ميكرد كه كوپه رو سالم و البته تميز به صاحبش تحويل بديم كه البته اينكارو هم كرديم.

به تهران كه رسيديم. سر از پا نميشناختيم. بالاخره تهروون بود و "دارالخلافه"( خداييش نميدونم بعضيا از چه چيزاي اين شهر بي در و پيكر و جهنمي خوششون مياد كه آدم وقتي تعريف و توصيف توام با آب و تابشون رو ميشنوه، اونو تو ذهنش با يه پايتخت مدرن مقايسه ميكنه و وقتي واقعيات رو به چشم خودش ميبينه آرزو ميكنه كه پايتخت كشورش دست كم شهري غير از تهران بود).  به هر حال راه آهن شلوغ و گرماي دور از انتظار هوا و بي صبري ما براي نمايشگاه كه آخرين روزاي عمرش رو داشت سپري ميكرد ، ما رو بر اون داشت كه صبحانه مختصري، سر پا بخوريم و وقت رو از دست نديم، كه البته  بعدا به عجله اشتباهمون پي برديم.

ادامه نوشتن درباره نمايشگاه با توجه به مشاهده اوضاع نه چندان خوب و در واقع افتضاح اون اجبارا نوع نوشتن و لحن كلام رو عوض ميكنه. چرا كه واقعا نمايشگاه بيستم چيزي براي دلخوشي و چيزي براي تعريف و دست كم بهانه اي براي اميد به پيشرفت در امر نمايشگاههاي كتاب در سطح كشور نداشت و هيچ عنواني براي لحن توصيف اوضاع و احوال اون مناسبتر از " تاسف " نميتونه باشه و شايد نوشته هاي غير كارشناسانه من درباره اون طنزي تلخ يا چيزي شبيه اون باشه. شايد شما يادتون نمونده، ولي من دقيقا خاطرم هست كه در مراسم افتتاح نمايشگاه نوزدهم، شكايتها از محل دائمي نمايشگاه به حدب بود كه به تهديدي توام با شوخي رييس جمهوري خطاب به وزير فرهنگ و ارشاد منجر شد كه آقاي رييس جمهور در جمع حاضرين مراسم افتتاحيه، خطاب به وزير گفته بود كه دوره هاي بعد نمايشگاه اگر باز طبق رويه سابق و در اين مكان دائمي نمايشگاهها برگزار بشه سال آينده يا صندلي شما در وزارت فرهنگ و ارشاد خالي خواهد بود و يا جاي بنده در پست رياست جمهوري! و طبق قائده رئيس و مرئوسي، طبيعتا اين وزير خواهد بود كه مجبور به كناره گيري خواهد شد !

 

بواقع اين تهديدي توام با خنده و مزاح بود كه وزير محترم هم به اون جامع عمل پوشوند و محل دائمي نمايشگاه رو به عمارت نيمه كاره مصلي تغيير داد و بقول خودش تونست به فضاي نمايشگاه جوي علمي توام با " معنويت " خاص ببخشه!!! و با توجه به اجراي "طرح تامين و ارتقاي امنيت اجتماعي" هم تا حد زيادي به اين هدف نائل شده بود. لبته شايد اينجوري تعبير بشه كه وزير هم تونست رئيس خودش رو دور بزنه كه بواقع هم همچين كاري صورت گرفت. ولي سوال اصلي من اينجاست كه واقعا تغيير مكان نمايشگاه، رو چه حساب و كتاب و برنامه كارشناسانه اي انجام گرفت؟ محوطه اي كه حتي صندلي براي نشستن و استراحت چند دقيقه اي براي اون در نظر گرفته نشده بود و مساحت زمين اون كه دو سه برابر يه زمين فوتبال بود تبديل به زباله داني از بطري هاي آب معدني و نوشابه و زباله هاي ساندويچ هاي 1300 تومني شده بود كه 130 تومن هم نمي ارزيد كه البته داخل سالنها ( اگر بتونيم اسمش رو سالن بذاريم) كه ديگه نيازي به تعريف نداشت. چون تصور اون شلوغي و ازدحام بدون وجود سيستم تهويه هواي مناسب و فاصله خيلي كم غرفه ها و سالنها از همديگه براي كسي كه لااقل با استانداردهاي اوليه نمايشگاه آشنا باشه، چندان مشكل نيست. سيستم الفبايي نويني هم كه شخصا در اين دوره شاهد ابداع اون بودم كه ديگه واقعا بر سردرگمي هامون اضافه تر ميكرد. چون ممكن بود كه در بين سري ناشرين با حرف اول (ت) به ناشري با حرف اول (ميم) بر بخوريم! اوضاع و جايگاه اختصاصي ناشرين خارجي كه ديگه جاي وا اسافا گفتن داشت. چون اگه دست كم مشكل سيستم تهويه توش زياد به چشم نميخورد، روشنايي اصلا مناسبي هم نداشت. بذارين خيلي راحت تر بگم كه بيشتر شبيه بازار ميوه و تره بار بود تا نمايشگاهي منظم از غرفه هاي كتاب. چرا كه با موسيقي  گاه و بيگاه تكراري و كارتن هاي پخش و پلا شده كتابها، كه تو اين بخش به چشم ميخورد و مسير بازديد مراجعين رو به اجبار تغيير ميداد،  تشبيهي زيباتر از همون "ميدان تره بار" به ذهن خطور نميكنه.( ظاهرا تو اين مملكت هم دو تا خواننده بيشتر وجود نداره! افتخاري و اصفهاني)!

ديدن نمازخونه صحرايي اونجا كه شبيه يه خيمه بزرگ وسط بيابون بي آب و علف مي موند منو ياد نمازخونه هاي صحرايي دوره سربازي مينداخت و بطور خنده داري آدم رو متوجه اين نكته ميكرد كه، آره! تاريخ هميشه در حال تكراره! به هر حال هر چه بود نمايشگاهي از اين دست، مهمترين نمايشگاه تو كشوره و كم كم داره ادعاي اين مهمي رو تو منطقه خاورميانه هم زمزمه ميكنه اما سيستم اطلاع رساني ضعيف حاكم بر نمايشگاه گواه اين مدعا بود كه نمايشگاه نه فقط از جنبه سخت افزاري و امكانات بلكه از جهت راهنمايي و نرم افزاري هم دچار مشكلات عديده اي هست. شاهد اين مدعاي من، "پوري اردبيليه" كه يقينا خوب خاطرش هست كه براي پيدا كردن غرفه دو تا از ناشرين مي بايستي به يه بنده خدايي كه رو لباسش اسم"راهنما" نوشته شده بود و تو اون گرما، درست وسط محوطه به اون بزرگي زير يه سايه بون كج و معوج با چند ورقه و تيكه كاغذ بدست نشسته بود و با خط نازنين خودش كه آدرس برخي از ناشرين رو از رو تكرارحفظ شده بود، مراجعه ميكرديم و ازش آدرس ميپرسيديم. با ديدن همچين صحنه هايي براي من هنوز جاي سوال بود كه چه اصراريه كه با اين وضع اسفناك و امكانات جهان سومي، تنها نمايشگاه نيمه معتبر كشورمون رو "نمايشگاهي بين المللي" اسم گذاري بكنيم كه در واقع اگر اسم نمايشگاه " نمايشگاه ملي " بود خيلي بهمون بر نميخورد. چرا كه واژه " بين المللي" مستلزم رعايت استانداردهاي جهاني هم هست كه ما فعلا فقط اسمش رو بطور خنده داري تكرار ميكنيم( و البته دوست داريم اونو با نمايشگاه بين المللي فرانكفورت، مقايسه كنيم). چرا كه تو هيچ استانداردي موارد كيفي قرباني مسايل كمي نميشه. براي مثال طي كردن مساحت فوق العاده وسيع و نه چندان متناسب محوطه مصلي جهت امور نمايشگاهي، گاه براي پيدا كردن ناشر مورد نظر اونم با توجه به اطلاع رساني فوق مدرن!!! مثل انجام وظيفه سربازي با اعمال شاقه بود. در حالي كه هميشه يكي از ابزارهاي مهم براي تسهيل دسترسي راحت مردم به كتاب، فراهم آوردن امكانات رفاه و آسايش مردم بويژه در مواردي مثل نمايشگاههاي كتاب هست،  كه مسئولين برگزاري اين نمايشگاه ظاهرا هيچ توجهي به اون نداشتن. به اعترافم نخندين ولي بايد بگم كه شايد تنها جايي كه ميشد اونجا كمي رفع خستگي كرد و از زير آفتاب بدور بود، وضوخانه چهار طبقه اي و شيك مصلي بود كه پوري اردبيلي هم هميشه طبقه چهارمش رو براي وضو انتخاب ميكرد و اسمش رو گذاشته بوديم" نگيني بر انگشتر كوير مصلي".

در بحبوحه كمبود امكاناتي كه بوضوح تو سطح نمايشگاه به چشم مي اومد، پايگاه خونگيري هلال احمر هم واقعا برام جاي سوال داشت كه به واقع آيا وقتي تخفيفهاي آنچناني ناشرين رو ميديدم ناخودآگاه دچار نوسان فشار ميشديم و براي تعديل اين فشار بايد خون هم اهدا ميكرديم؟ البته من منكر همچين " برنامه هاي مفيد و جانبي " نمايشگاه نيستم، چرا كه در حقيقت نمايشگاههاي اينچنيني  فرصت خيلي مناسبيه كه مردم رو با بعضي از هنجارها و رفتارها و قواعد مناسب و البته گاها فراموش شده جامعه مثل "اهدا خون" هم آشنا كرد ولي في الواقع جاي سواله كه آيا همه شرايط ضروري و حياتي، تو اين نمايشگاه  فراهم بود كه مسئولين رو به اين فكر انداخته كه به فكر تاسيس مركز اهدا خون هم باشن؟ فلذا متاسفانه تنها برنامه جنبي مفيدي كه من در طي دو روز نمايشگاه ديدم كه البته با توجه به روزاي واپسين،  في الواقع بايد به اوج خودشون ميرسيدن، اجراي گروه سرود توسط  گروه سرود ناشنواياني بود كه البته نه براي اون از قبل برنامه اي بود و نه معارفه اي، چرا كه طرز برگزاري برنامه، "في البداهه بودن" اون  رو كاملا نشون ميداد. من به نوشتن ديده هاي خودم پرداختم و هر آنچه بود رو بدور از غرض ورزي و البته باز بطور پراكنده و جسته و گريخته رو كاغذ آوردم اما كاش فرصت بيشتري براي بازديد از نمايشگاه در اختيار داشتم تا ميتونستم نوشته اي جامع تر و اطلاعات گسترده تري راجع به اون بهتون بدم. چون برام بطور مثال مهم نبود كه ميزان مشاركت ناشرين خارجي نسبت به دوره هاي قبل چند درصد افزايش يافته بود و ... چرا كه راحت ميشد پاي تلويزيون يا راديو نشست و به اخبار اميدوار كننده راجع به نمايشگاه "بيستم" گوش داد اما بواقع تنها با حضور فيزيكي بود كه ميشد نواقص و ايرادات بزرگ و ظاهري و البته بيشتر فيزيكي نمايشگاه رو درك و لمس كرد.

بگذريم! چون حداقل من و پوري اردبيلي فرصت سوخته و به هدر رفته خودمون تو نمايشگاه رو، روز بعدش جبران كرديم و تونستيم ركورد تازه اي ثبت بكنيم و عرض پنج يا شش ساعت، سري هم به چهار پنج تا موزه و فرهنگسرا بزنيم و اونقدر پياده روي بكنيم كه فشار خون بالا رفته مون بر اثر بي نظمي هاي نمايشگاه، به تعادل برسه. به هر حال دوستان، شايد شما ايرادات و نوشته هاي من رو كه هميشه وزنه انتقادش بر وزنه تعريف و تمجيدش سنگيني ميكنه، دور از انصاف بدونين و به حساب بد بيني بذارين( كه البته من اسمش رو "واقع بيني" ميذارم)، اما دست كم نظرات و گفته هاي دوستاي عزيزي كه با هم اوضاع و احوال نمايشگاه 20 ام، رو ديديم ميتونه تاييدي بر نوشته هاي من باشه. هر چند يه مقايسه ذهني كوچيك بين دوره هاي قبل و اين دوره از نمايشگاه( و فقط بر اساس نگاههاي غير حرفه اي و غير كارشناسانه) هم ميتونه گواه ادعاي نوشته باشه كه دوره اخير نمايشگاه با توجه به تجربه دست كم 5 يا 6 دوره قبل،  بي برنامه ترين و بدترين در نوع خود بود. پس به من حق بدين كه خاطرات سفر نمايشگاه بيستم رو با همون اتفاقات كوپه 1 از واگن 1 مرور كنم، چون نمايشگاه كتاب واقعا چيزي براي نوشتن نداشت. هر چند در نيت اصلي نوشتن هم، شرح اوضاع و احوال نمايشگاه بود، نه نوشته اي كه بيشتر به سفرنامه شبيه باشه. ولي واقعيتش هرچي به مخم فشار آوردم نتونستم بيشتر از اين و البته بهتر از اين در مورد نمايشگاه 20 ام بنويسم. پس فلا همين نوشته رو ازم قبول كنين و بياين اميدوار باشيم كه دوره هاي بعدي نمايشگاه با مديريت و درايت و البته امكاناتي بهتر و بيشتر از اين برگزار بشه، كه اگر قرار بر برگزاري همچين نمونه هايي باشه، همون بهتر كه برگزار نشه.

با تشکر از مهدی رضایی عزیز به خاطر ارسال این یادداشت پرمفهوم و زیبا که همیشه نشون داده صاحب اندیشه ای ژرف و افکاری نو و به روزه.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٧ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin