دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

دیشب که خانه از حضور سیه پوشیده گانت خالی شد، با اینکه نمی خواستم اما آرام آرام داشت باورم می شد که تو از میان ما رفته ای، دیشب که عصایت را در گوشه ی اتاق دیدم که بی دستان توست نمی دانستم چه کنم سر به دیوار بکوبم یا های های هق هق گریه سر دهم. اما نمی توانستم، چشمان پر اشک خواهرانم به من دوخته شده بود، پدر جان به خاطر آرام کردنشان، نتوانستم در این چند روز با صدای بلند گریه کنم، تا غم شان را بیش از این سنگین تر نکنم. دیشب اتاق بود و کپسول و ماسک اکسیژن و چیزی که کم بود این وسط صورت ماه تو بود. صورتی که نشان از ملال ها و زحمت ها چندین ساله بود برای فرزندانت. پدرجان تو رفتی و من ماندم بی تکیه گاه و پر از ترس بی نصیب شدن از دعاهای بعد از نمازات. دیشب که ساعت و تسبیحت را خواهرم به دستانم داد مگر کاری جز بوییدن و بوسیدنشان از دستم بر می آمد.

آن روز باورم نمی شد که در بهشت زهرا برای تو برای تحویل گرفتن پیکر بی جان تو منتظر ایستاده ام و شده ام تکیه گاه مادرم که نمی توانست از فرط سنگینی غم بر روی پاهای خود بایستد. پدر جان تو رفتی و ماردم تنها ماند و خانه ای بی تو.

وقتی عکس مشهدت را بر دیوار اتاق دست به سینه یافتم، دلم داشت می ترکید. یادت هست چه شیرین همیشه حکایت و داستان های قدیمی برایمان می گفتی؟ پدرم یاد باغ گیلاس مان بخیر که تا زمانی که بیماری توانت را نگرفته بود باغچه سر سبز و بود با طراوت و اینک باغ تو بی تو چیزی نیست جز چندی درخت و شاخه های خشک گیلاس.

اشک اگر فرصت می داد دلم می خواست که بیشتر بنویسم اما چه کنم که اشک غم مجالم نمی دهد.

از همه دوستان عزیزی که در غم از دست دادن پدر ابراز همدردی نمودند کمال سپاس و قدردانی رو دارم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin