دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

به نام خدا

این یادداشت راجع به یکی از روزهای شیرین دوران دانشجویی که شاید نه تنها برای من بلکه برای همه بچه ها شیرین و بیاد موندنی بود بله همون جور که از تیتر مطلب پیداست اردوی سريل تنها اردوی اختصاصی بچه های کتابداری ۷۹ روزانه اردویی که بیشتر بچه های کلاس حضور داشتند و هر کدوم خاطره آفرین یه موضوع بودن. همون طور که همگی می دونید تو کلاس ما روابط بین مریخیها و ونوسیها زیاد جالب نبود و نه تنها بینشون صمیمیت و دوستی وجود نداشت بلکه شايد بشه گفت که هرازگاهی جنگ هم بینشون در می گرفت(برای نمونه در رابطه با کلاس کامپیوتر استاد بیگلو) مگر عده معدودی. تا اینکه رفته رفته اواسط ترم ۵ این روابط شروع به حسنه شدن گذاشت و محیط کلاس از اون حالت یکنواختی و رکود در اومد و دیگه مثل سابق کلاس سرد و بی روح نبود بلکه محیط کلاس شیرین شده بود و همه بحثی توش می شد به جز بحث درس و کتابداری. خلاصه ترم هفت رسید و بچه ها دیدن که دیگه آخر خطه و هیچ توشه ای تو بقچه شون ندارند و نتیجه اش این شد که رای زنی برای یک اردوی کلاسی یک روزه بدون مجوز شروع شد و  پس از چند روز به نتیجه و توافق رسید و محل اردو و روز اردو مشخص شد یعنی سريل. فکر کنم چهارشنبه یا پنج شنبه بود که رفتیم اردو.

از عاملین اصلی این اردو می تونیم خانم حمدی پور و آقای عبدی آذر رو اسم ببرم که تلاش زیادی برای این اردو  کشیدند . سهمیه هر نفر برای اردو معین و اخذ شد  من و وحید هم برای خرید وسایل و تنقلات و تهیه مینی بوس تعیین شدیم چون هر چی باشه ید طولایی تو این کار داشتیم و تجربه چندین سال برگزاری اردو و در واقع حمالی دانشجویان دانشکده پیراپزشکی و لی هر چی که بود شیرین بود

برای ماشین با یکی از مینی بوس های دانشگاه آزاد صحبت کردیم و برای خرید به محل همیشگی خریدمون رفتیم یعنی بازار تبریز و پس از خرید  مرغ و ماست و یه سری آت اشغال و تهیه بعضی از وسایل مثل فلاکس چای و غیره اونارو بردیم و جلوی درب خوابگاه خانمها تحویلشون دادیم تا سو ر و سات اردو رو از قبیل جوجه کباب و غیره رو برای روز موعود آماده کنند و ما رهسپار خوابگاه گلستان شدیم و آماده میتینگ سیاسی ـ اجتماعی خوابگاه که حدسشو می زدیم در اسرع وقت رخ خواهد داد.

بله طبق روال گذشته با حضور آقایان راشد نصیری نویسنده بزرگ و جز اکابر کرد /آقای عین الله محمدی که همیشه دید مثبتی نسبت به مسایل داشت (من می دونم که نمیشه)/ آقای شهرام عبدی آذر کارشناس خبره روابط عمومی و بنده حقیر که خسته از فعالیت اون روز بودم شروع شد و مسایل مهم منطقه مورد نقد و بررسی قرار گرفت گمون می کنم یعنی مطمئنم همچین بحثی اون ور شهر هم یعنی تو خوابگاه خانمها اتفاق افتاد البته با تعداد بشتری از شرکت کنندگان. حالا تو اون جلسه چه مسایلی رد و بدل شد الله علم.

خلاصه روز اردو فرا رسید و همگی سوار مینی بوس عازم روستای سريل و پارک جنگلی اون شدیم با این فکر تو دلامون که خدایا امروز چه خواهد گذشت؟ اول اردو داخل مینی بوس هر کی می خواست یه خودی نشون بده .یکی تیکه می پروند یکی می گفت نوارو عوض کن یکی می گفت صداشو بیشتر کن بعضی از آقایون هم با صدای خیلی قشنگشون (فوق بم) کروه ارکستر تشکیل داده بودند با نوار همراهی می کردن (مثل عینی. آقایاری و بنده)

به سريل رسیدیم و وسایل رو پیاده کردیم و عازم یه جای دنج برای برگزاری اردو و من قابلمه جوجه کباب روی سرم در خط مقدم جبهه. زیر انداز ها پهن شد و وسایل چیده شد بله همون جور که انتظارش می رفت در اول اردو یه محیط ساکت و پر از شرم و حیا و خویشتنداری کاذب حاکم شد . از خانمها اصرار که آقایون باید برقصن و از آقایون انکار . چون هیچ کدوم کوچکترین هنری تو این کار نداشتند بنابراین مثل گذشته جمع جدا شد یعنی ونوسیها یه طرف و مریخیها یه طرف دیگه (مثلا اردوی دسته جمعی بود) و هر گروه مشغول بزن و بکوب خودشون شدن تا اینکه بعد از یک ساعت و اندی متوجه شدن که بابا این اردوی دسته جمعیه و یواش یواش صلح بین گروهکها شروع شد و محیط رفته رفته بوی صمیمیت و شیرینی به خود گرفت گپها شروع شد . چند نفر مشغول والیبال بازی کردن شدن خلاصه بگو و بخند جانشین اخم و سکوت اولیه شد

موقع ناهار همه با همکاری هم مشغول تدارک غذا شدند یعنی جوجه کباب که خانمها از روز قبل تو ماست و نمی دونم چی چی خوابونده بودن وحید و شهرام آتیش درست می کردن . من و خانم هاشمی و حمدی پور کبابهارو سیخ وزدیم و عده ای هم مسئول نقل و انتقالات شده بودن خلاصه غذا آماده شد و صرف شد و بعد از غذا هم  یه سری تفریحات و بگو بخندای دیگه و صحبت از خاطرات و نفهمیدیم که کی اون روز تموم شد و حالا باید  سوار مینی بوس می شدیم و برمی گشتیم  

داخل مینی بوس هم موقع برگشتن خیلی خوش گذشت همش خنده بود و شادی در ضمن موقع برگشتن خواننده نسل جوان یعنی و حید یه کنسرت برگزار کرد اون هم چه کنسرتی. اول با هزار التماس و خواهش تا لااقل یه ترانه بخونه و قبول نمی کرد بلاخره یه ترانه خوند و بازارش گرم گرفت و حالا اون بود که بدون هیچی درخواستی موتورش گرم شده بود پشت سر هم داشت می خوند بدون اینکه کسی ازش درخواست کنه .

به تبریز رسیدیم و فهميديم که اردو تموم شده و ما همگی ناراحت از اینکه چرا اینقدر زود گذشت و چرا ما این تجربه رو تو ترم آخر کردیم زمانی که دیگه فرصتی برای جبران نبود و فکر کنم اون یه اردوی کلاسی اونقدر شیرین بود که می تونست جای همه چی رو بگیره.

اونهایی که این مطلب رو می خونند خواهش می کنم نظرشون رو حتما بنویسند ممنون می شم. اگه شما هم خاطره ای از دوران دانشجویی دارین برام ایمیل کنید که تو وبلاگ قرار بدم تا همه استفاده کنند.

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٥ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin