دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

هوا آفتابی بود و داشت برف میومد و من چترم رو برداشته بودم تا زیر قطرات بارون ته کفشم خیس نشه و میخ نره تو پام. بدجوری سردم شد سریع کاپشنم رو درآوردم و یه بستنی گرفتم تا شاید یه خورده از شر این گرمای سوزآور خلاص شم. زیر نور ماه دنبال یه سایه و سرپناه بودم تا آفتاب پوستم رو نسوزونه. یهو یاد ایام گذشته افتادم یادم افتاد که 5 سال بعد من بچه بودم و تازه نتایج کنکورم اومده بود و من داشتم میرفتم اول ابتدایی. اسم معلم درس گزارش نویسمون دکتر تسبیحی بود خیلی جوون بود طوری که موهای سرش سفید شده بود و ازبس تدریسش خوب بود که هیچ کدوم از دانش آموزها هیچی از بابا آب داد و نان نداد اون نمی فهمیدن.

چقدر طول کشید تا 27 سالم شد و بهم گفتن تو دیگه داری بچه میشی و باید یه تکراری به این زندگیت بدی و دیگه داری لی لی رفتن و تاتی کردن رو یاد می گیری و باید به فکر یه شریک مشکلات زندگیت باشی و با هم برین شهر بازی و الا کلنگ و سرسره بازی یاد بگیرین و پستونک خوردن رو بزارین کنار. اون موقع یادم افتاد اون روزی که به دنیا اومده بودم اولین بار بود که رفته بودم تو دکه روزنامه فروشی و روزنامه صبح امروز رو گرفته بودم و مقاله ی دموکراسی برای شیرخواره ها رو خونده بودم و یه نقاشی برای صدا و سیما فرستاده بودم تا از رادیو نشونش بدن. اون موقع هنوز پست نبود و همه ی ارتباط ها با ایمیل و موبایل و فانوس نفتی و دود برقرار می شد که روش کوبیده درست می کردند و با نون باگت می ریختن تو سطل بازیافت زباله تا هیچکی تو دنیا گرسنه نباشه و همه از فرط خوردن بترکن و لاغر بمونن و استخوناشون بزنه بیرون.

هنوزم که هنوزه وقتی سوار سه چرخه ای که بابام به مناسبت روز مادر برام خریده بود میشم دلم برای اتوبوس دانشگاه تنگ نمیشه. امروز خیلی سر حالم به همین خاطر حوصله ندارم. پس …

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٧ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin