دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

ناگهان چه زود دیر می شود بی آنکه بخواهی، بخواهی یا نخواهی هیچ رد پایی از تو بر روی کاشی های لاجوردی باقی نمی ماند و تو چه سهل و ساده پاک می شوی از ذهن، از دل، از دفتر خاطرات و این یعنی تلخ. می گویی من ولی هیچ کس صدایت را نمی شنود، می گویی تو، آنچه از "تو" برمی خیزد صدای شکوه است و گلایه. عمر دیدار کوتاه است و وصل مان چه زود می خواهد به فراقمان بیانجامد. هراسانم از اینکه آنگونه که باید نیاید و آنگونه که شاید اتفاق نیفتد لحظه ها چه زود گذشتند و چه دیر خواهند گذشت بعد این. می ترسی نخوانی آنچه را که باید می نوشت، می ترسی ننویسی آنچه را که باید می خواند و این یعنی خوب نیست حال روزگار. انچه فکر می کنی و آنچه پیش می آید فاصله ای است از راز تا فاش. تجربه ی واپسین شیرین بود تا یکی مانده به آخر. مرا دیدی و این یعنی بودن، قهقه سر دادن و سر بر روی شانه ی دریا گذاشتن. تجربه ی واپسین شیرین بود همانند دست در ارس شستن و تماشای گرداب کردن در هوای آفتابی سرزمین گل و لای چسبان.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٦ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

دیروز روز جهانی واترپلو با کلم بروکلی بود، کشور های زیاد و صاحب نامی تو مراسم بزرگداشت شرکت کرده بودن از جمله زیمبابوه، اوگاندا، مجمع الجزایر قمر و مهمتر از همه افغانستان. خوشحال بودم از این که هستیم و مرزمون از 76 میلیون هم گذشت. باور کنید دیروز خودش گفت که سه ساعت قبل شدیم یکی بیشتر از 76 میلیون نفر. حالا از این 76 میلیون نفر چند نفرشون شترند رو محاسبه اش رو به خودتون واگذار می کنم. میگن سال 1390 شده و طرف با افتخار میگه که بیا بریم شام خونه ی ما میدونی امروز شام چی داریم بربری 24 عیار، گفتیم یه شب هم ما اعیونی سر کنیم گور پدر فرداشب و پس فرداهاش.

یکی بهم گفت از حرفات سر در نمیارم، گفتم چه بهتر میگن تو این دنیا بیشترین لذت رو اونایی می برن که گاو تشریف دارن و چیزی سرشون نمیشه ، نه می فهمن دموکراسی چیه و نه اینکه براشون مهمه رئیس جمهور آمریکا از حزب دموکراته یا جمهوری خواه. هیچ جذابیتی براشون نداره که استالین چه غلطی کرده یا WC از اسم وینستون چرچیل گرفته شده. براشون مهمتر از همه آبگوشته که خوب جا افتاده باشه.

آبگوشت ، خیلی وقته نخوردمش نه به خاطر قیمت گوشتش نه شاید به خاطر اینکه میخوام رژیم خاصی داشته باشم یا شاید هم به این خاطر که دیگه ساندویج و پیتزا و لازانیا و ماکارونی و... اجازه خودنمایی بهش نمیدن. باور کنید دلم برا گوشت کوب تنگ شده کاش میشد بغلش کنم و بهش بگم I Love You.

دیروز داشتم بازی می کردم و می بردم ولی یهو باختم یهو از منفی هم منفی تر باختم یهو فهمیدم که چه زود میشه به دیر رسید و تاخیر داشت و به پرواز نرسید. میشه قشنگ بازی کرد و باخت و میشه دغل کرد و خیلی راحت برد. بدون اینکه آب از آب تکون بخوره و ماست آب بندازه. میشه هفتاد سال گرسنه موند و از اکسیری که یکی از الهه ها تو فکت تزریق می کنه زندگی کرد و دیگه تو جایی نبود که یک طرفت لاشخوار و اون طرفت کمپ صلیب سرخ باشه.

به قول شاملو:  از رنجی خسته ام که ازآنِ من نیست

 بر خاکی نشسته ام که ازآنِ من نیست

 با نامی زیسته ام که ازآنِ من نیست

 از دردی گریسته ام که ازآنِ من نیست

 از لذّتی جان گرفته ام که ازآنِ من نیست

به مرگی جان می سپارم که ازآنِ من نیست.

اسم شعرو نمی گم که همه چی رو فاش می کنه. اگه خودت اهلش باشی بهش پی میبری. خلاصه اینکه خداحافظ.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

هوا آفتابی بود و داشت برف میومد و من چترم رو برداشته بودم تا زیر قطرات بارون ته کفشم خیس نشه و میخ نره تو پام. بدجوری سردم شد سریع کاپشنم رو درآوردم و یه بستنی گرفتم تا شاید یه خورده از شر این گرمای سوزآور خلاص شم. زیر نور ماه دنبال یه سایه و سرپناه بودم تا آفتاب پوستم رو نسوزونه. یهو یاد ایام گذشته افتادم یادم افتاد که 5 سال بعد من بچه بودم و تازه نتایج کنکورم اومده بود و من داشتم میرفتم اول ابتدایی. اسم معلم درس گزارش نویسمون دکتر تسبیحی بود خیلی جوون بود طوری که موهای سرش سفید شده بود و ازبس تدریسش خوب بود که هیچ کدوم از دانش آموزها هیچی از بابا آب داد و نان نداد اون نمی فهمیدن.

چقدر طول کشید تا 27 سالم شد و بهم گفتن تو دیگه داری بچه میشی و باید یه تکراری به این زندگیت بدی و دیگه داری لی لی رفتن و تاتی کردن رو یاد می گیری و باید به فکر یه شریک مشکلات زندگیت باشی و با هم برین شهر بازی و الا کلنگ و سرسره بازی یاد بگیرین و پستونک خوردن رو بزارین کنار. اون موقع یادم افتاد اون روزی که به دنیا اومده بودم اولین بار بود که رفته بودم تو دکه روزنامه فروشی و روزنامه صبح امروز رو گرفته بودم و مقاله ی دموکراسی برای شیرخواره ها رو خونده بودم و یه نقاشی برای صدا و سیما فرستاده بودم تا از رادیو نشونش بدن. اون موقع هنوز پست نبود و همه ی ارتباط ها با ایمیل و موبایل و فانوس نفتی و دود برقرار می شد که روش کوبیده درست می کردند و با نون باگت می ریختن تو سطل بازیافت زباله تا هیچکی تو دنیا گرسنه نباشه و همه از فرط خوردن بترکن و لاغر بمونن و استخوناشون بزنه بیرون.

هنوزم که هنوزه وقتی سوار سه چرخه ای که بابام به مناسبت روز مادر برام خریده بود میشم دلم برای اتوبوس دانشگاه تنگ نمیشه. امروز خیلی سر حالم به همین خاطر حوصله ندارم. پس …

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٧ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin