دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

سلام به همه ی دوستان ممنون از لطف تک تکتون . شایعه ازدواج من انگار واقعیه گرچه برای خودم هم عین یه خواب می مونه و وقتی صفحه ی دوم شناسنامه ام رو نگاه می کنم از یه جهت خوشحال میشم و تو پوست خودم نمی گنجم چون با اونی که دوستش داشتم و می خواستم ازدواج کردم و از طرف دیگه یه ترس شیرینی وجودم رو در برمی گیره واون اینکه باید از عهده ی این مسئولیتم به نحو احسنت بر بیام و اون خوشبخت کردن و شاد کردن عزیزیه که الان تو صفحه ی دوم شناسنامه ام نشسته. با اینکه بیشتر از چند روز از مراسم عقدمون نگذشته ولی حس می کنم تو درونم نسبت به گذشته کلی تغییر و دگرگونی به وجود اومده. حس خوشایندیه. و مهمتر از اون اینکه احساس می کنم زندگیم خیلی هدفمندتر شده. گذشته از این حرفا : اسمش بهنازه ، ساکن کرج، معلم مدرسه راهنمایی تو اردبیل. دانشجوی رشته ی صنایع. متولد 63. مهربون و فهیم و متین.

برای همه تون چه اونایی که ازدواج کردن و چه اونایی که ازدواج نکردن آرزوی خوشبختی و بهترین هارو دارم. ایشالا مجردامون هم به اون کسی که دوستش دارن برسن و خوشبخت بشن.

از داداش ها و دوستای گل و عزیزم مهدی و وحید هم کلی عذر می خوام که جانب بزرگتری و نوبت و رعایت نکردم و تو این مورد جسارت به خرج دادم. برای هردوتاتون آرزوی بهترین ها و شیرین ترین ها و خواستنی ترین ها رو آرزو دارم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٢ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

در غروبی نشسته بودم و در خیال رویایی شیرین بودم.

 

سرخی غروب نشان از تاریکی تلخی داشت و نگاهم به اسمان بود.

 

نوری از سوی اسمان به سویم امد

 

چشمانم یک لحظه هیچ جایی را ندید

 

وقتی چشمانم را باز کردم

 

پرندهای زیبا را دیدم که کنارم نشسته

 

بر پایش نامه ای بسته شده بود

 

یک لحظه مات و حیران شدم

 

نامه را از پایش گرفتم و باز کردم

 

نوشته شده بود

 

سلام

 

من پرنده خوشبختی ام و این نوید عاشقی است

 

من از اسمان امدهام برای تو من از عشقی اسمانی امده ام

 

مرا بپذیر تا کنارت بمانم.

 

دستی بر پرنده خوشبختی کشیدم و پرهای نازش را با دستانم

 

که خاکی و زمینی و سرد بود نوازش کردم

 

انگار حس کردم دستانم سبک می شد

 

پرنده خوشبختی هدیه ای از خدا بود

 

چون من همیشه در اسمان به دنبال عشق رویاییم بودم.

 

حالا من در پناه دو بال سفید و بیکرانم

 

پرواز را می اموزم تا عشق را بفهمم.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin