دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

دیروز یه مطلبی رو از فعال حقوق زنان خانم مهرانگیز کار -همون خانومی که تو کنفرانس برلین هم شرکت داشت- در مورد غره گذاشتم. اما با خوندن نظرات دوستان دیدم که هیچ کس هیچ علاقه ای به این موضوع نداره و صدا وسیما طوری عمل کرده که همه از این موضوع زده شده اند. بنابراین به خاطر احترام به نظرات دوستان اون مطلب رو حذف کردم و یه مطلب جدید گذاشتم تا دوستان کمی از این حال و هوا بیان بیرون.

عشق یعنی عاشقیت !

تند و تند قدم برمی داری .
به هیچ چی نگاه نمی کنی .
بهت تنه می زنن .
بهشون تنه می زنی .
بوی عطر آشغالشون رو تحمل می کنی .
می خندن ، زر می زنن ، جیغ می زنن ؛ دود سیگار حوالت می دن , هیچی نمی گی , رد می شی .
داری یخ می بندی
دلت می خواد بری یه جای گرم ....
از بین پسرای قد بلند و موهای ژل زده شون رد می شی .
از لابه لای دخترای خوشگل و خنده های بلندشون می گذری .
هیچکس بهت نگاه نمی کنه .
هیچکس حست نمی کنه .
توی این دنیا هیچکس درکت نکرده ... هیچکس .
تنهایی واست شده یه عادت .
یه عادت تکراری ... یه عادت تلخ و سیاه .
تند و تند قدم بر می داری .
دل کوچیکت تاپ تاپ می زنه ... یه روزگاری عاشق بودی و حالا ....
بلاخره اونو از دور می بینی .
گرم می شی .
حس می کنی خود خودشه .
همونی که منتظرش بودی .
اونم تنهاست .
مثه خودت .
بهت نگاه می کنه .
بهش نگاه می کنی .
اون میاد جلو ... تو وامیستی و اومدنشو نگاه می کنی .
رخ به رخت وامیسته ... چشای سیاهشو توی چشات می دوزه .
همونجا عاشقش می شی .
دستای کوچیکشو می گیری توی دستت .
دستای سردت داغ می شه .
لبخند می زنه ... تو هم می خندی .
برای شام دعوتش می کنی .
اونم با یه لبخند قبول می کنه .
هر دو تند و تند از لا به لای آدمای گیج و بی مصرف رد می شین .
یه رستوران شیک رو نشون می کنی .
تو جلوتر می ری ... اونم کمی آرومتر پشت سرته .
امشب چه شب خوبی می تونه باشه .
همه غم و غصه هاتو فراموش می کنی .
یهو یه صدای وحشتناک تو رو به خودت میاره .
تلپ .....
بر می گردی .
خشکت می زنه ... بدن له شده اونو می بینی که روی زمین پخش شده .
می خوای داد بزنی نعره بکشی ... ولی فقط اشکه که از توی چشات می زنه بیرون .
لاستیک دوچرخه رد خون اونو تا چند متر اونطرفتر با خودش می بره .
ایندفه هم عشقتو از دست می دی .
مثه خیلی دفه های دیگه .
هنوز برق چشای درشت و سیاهشو جلوی چشات حس می کنی .
بغض توی گلوت می شکنه .
بلند بلند گریه می کنی وبا تموم وجود داد می زنی :
- من نمی خوام سوسک باشم
دل شکسته

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

سال 2009 میلادی هم شروع شد. چه زود 8 سال سپری شد!!! انگار همین دیروز بود که وارد هزاره ی سوم شدیم. انگار همین دیروز بود که petek خواننده نازنین و دلنشین ترک ترانه ی ورود به سال 2000 رو اجرا کرد. امیدوارم این سال سالی پر از صلح و امنیت برای همه ی جهانیان باشه. سالی که صدای انفجار و بمب و موشک از هیج جای دنیا به گوش نرسه. کاش این سال سالی باشه که توش بچه های بی گناه و معصوم لت و پار نشن. سالی که هیچ جنگی تو هیچ نقطه ای از کره ی خاکی رخ نده. سالی باشه که دیگه نبینیم استخوونهای  یک بچه ی آفریقایی به خاطر گرسنگی و قدرت طلبی چند نفر آدم (بهتره بگم هیولا) مزخرف از زیر پوستش کاملا نمایان شده و هیچ گوشتی به بدنش دیده نمیشه. آرزو می کنم امسال دنیایی داشته باشیم که تو هیچ گوشه ای از اون صدا ی " مرگ بر ... " به گوشمون نرسه. صداها همه صداهای شادی و هلهله و پایکوبی باشه و صدای صلح و سلامت. کاش سالی باشه که هیچ پدر و مادری به خاطر فقر مجبور نباشن نوزادشون رو به حراج بزارن و هیچ زن بی سرپرست و یتیم داری به خاطر یه لقمه نون به اجبار تن به خودفروشی نده. سالی رو برای همه آرزو می کنم که بی نقاب و ریا تو خیابون، محل کارمون، خونه امون و همه جا زندگی کنیم و ترسی از خودمون بودن و نقش بازی نکردن نداشته باشیم و کلی آرزوهای قشنگ  نه تنها برای توی دوست ، نه تنها برای توی ایرانی ، بلکه برای همه ی جهانیان.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

اگر در درک شرایط فعلی اقتصادی جهان مشکل دارید ممکن است داستان زیر به شما کمک کند:

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

 این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٧ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin