دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

این آخرین مطلب وبلاگمه . موقعی که از تالش(هشتپر) اومدم اردبیل خیلی دوست داشتم به یه طریقی با بچه ها ارتباط داشته باشم و از احوالشون جویا بشم. و هم اینکه بولتنی رو داشته باشم برای دلنوشته های خودم و بقیه دوستان. به همین جهت این وبلاگ رو ایجاد کردم. وبلاگم هیچ موقع شلوغ نبود و لی معدود دوستانی بودن که همیشه مورد لطفشون قرار می گرفتم و به وبلاگ سر می زدن و محرکی می شدند برای ادامه ی وبلاگ نویسی بنده. چند وقتیه وبلاگم خیلی خلوت و راکد شده . شاید دلیل اصلیش هم جالب نبودن وبلاگ باشه که ناشی از ناشی بودن منه. به هر حال از همه دوستان ممنونم و پیشاپیش سال نو رو خدمت همه تبریک می گم و امیدوارم سال 1387 سالی توام با شادی ، خنده ، موفقیت ، عشق ، آرامش ، لذت ، سفر ، تفریح و زیبایی برای همه دوستان باشه .

زندگش صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

و

یادمان باشد اگر ماندیم

اگر رفتیم

باران را و تمام روزهای بارانی را

به خاطر داشته باشیم (دیدار)

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢۳ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

روز اوّل راز اعتماد به نفس در این است که بدانی تو در تمام دنیا منحصر به فرد هستی. هیچ کس آهنگ تو را نخواهد خواند و این آهنگ همواره فقط مال خودت خواهد بود. وظیفۀ اصلی تو آن است که یاد بگیری آن آهنگ را کامل و بدون نقص بخوانی.

روز دوّم راز اعتماد به نفس در این است که دیگران را همان طور که هستند بپذیری، تا بتوانی خودت را همان طور که هستی بپذیری.

 روز سوّم راز اعتماد به نفس در غبطه نخوردن به استعدادها و موفقیت های دیگران است. اگر در انجام سهم خودت شکست بخوری بهتر است تا این که بکوشی سهم دیگران را با موفقیت انجام دهی. اگر بتوانی خودت باشی، به شکوهمند ترین موفقیت یک انسان دست یافته ای.

روز چهارم راز اعتماد به نفس در این است که خشمگین نشوی و از کسی متنفر نباشی، با خشم و نفرت تنها خودت را خوار خواهی کرد.

روز پنجم راز اعتماد به نفس در این است که نسبت به همه با احترام رفتار کنی، زیرا هر طور به دیگران نگاه کنی، دیگران هم با همان دید به تو نگاه خواهند کرد.

روز ششم راز اعتماد به نفس در معاشرت با کسانی است که خود را اصلاح و دیگران را حمایت می کنند. از معاشرت با افراد عیب جو و متزلزل دوری کن.

روز هفتم راز اعتماد به نفس در این است که بدون توقع متقابل، دیگران را دوست بداری.

روز هشتم راز اعتماد به نفس در این است که آگاهانه و مانند ابزاری قدرتمند به دیگران کمک کنی.

روز نهم راز اعتماد به نفس در این است که دیگران را ببخشی. زیرا اگر دیگران را ببخشیم، آنها هم ما را خواهند بخشید و زندگی هم ما را معذور خواهد کرد. با بخشیدن دیگران، خواهیم توانست خود را ببخشیم.

روز دهم راز اعتماد به نفس در این است که از دیگران توقع بیجا نداشته باشیم. زیرا تنها در این صورت است که یاد می گیریم از خودمان هم انتظار بیجا نداشته باشیم. روز یازدهم راز اعتماد به نفس در این است که دیگران را به خاطربداخلاقی و بدرفتاری شان نسبت به خودمان سرزنش نکنیم، در غیر این صورت خود را تضعیف و آنها را تقویت می کنیم که ما را بیشتر آزار دهند.

روز دوازدهم راز اعتماد به نفس در این است که خودت را زیاده سرزنش نکنی. یادت باشد که برای کشیدن تابلو نقاشی های مهم، وقت و تلاش بیشتری صرف می شود.

روز سیزدهم راز اعتماد به نفس در این است که انتظارات منفی را از ذهن بیرون کنی و در ازا انتظارات مثبت داشته باشی، زیرا هر چیزی هم جنس خودش را جذب می کند.

روز چهاردهم راز اعتماد به نفس در این است که برای خودت اهمیّت بیش از حد قائل نشوی و خودت را زیادی جدی نگیری. هر قدر متواضع تر باشی، اهمیّت بیشتری خواهی یافت.

روز پانزدهم راز اعتماد به نفس در این است که شخصیت ات را تعالی ببخشی و از اثرات آن به دیگران نیز سود برسانی. شادی، رضایت و موفقیت آنها برای شادی، رضایت و موفقیت خودت بدانی.

روز شانزدهم راز اعتماد به نفس در این است که در مورد اشتباهاتت سخت نگیری. بلکه با خونسردی تصمیم بگیری که دفعۀ بعد کار را بهتر انجام دهی.

روز هفدهم راز اعتماد به نفس در این است که خود و اشتباهاتت را یکی ندانی. آنها صرفاً متعلق به تو نیستند، هر کسی که صادقانه راه تکامل را طی کند، اشتباه خواهد کرد.

روز هجدهم راز اعتماد به نفس در این است که خود و شکست هایت را یکی ندانی، زیرا نه پیروزی و نه شکست هیچ کدام تعریف وجود تو، که جلوۀ کمال ازلی هستی، نیستند.

روز نوزدهم راز اعتماد به نفس در این است که با تقویت اشتیاق در خود، نیرو کسب کنی و هر کاری را با رضایت و شادی انجام دهی. روز بیستم راز اعتماد به نفس در ورزش کافی، نفس عمیق، صاف نشستن و صاف ایستادن و تغذیۀ مناسب است. از سبزیجات و میوه ها بیشتر از گوشت دز غذاهایت استفاده کن. جسم سالم، خلق و خوی سالم ایجاد می کند.

روز بیست و یکم راز اعتماد به نفس در شوخ طبعی است. اگر شوخ طبع باشی، می توانی به خودت بخندی و اگر به خودت بخندی، احساس سبکبالی خواهی کرد. هر روز یک داستان خنده دار بخوان و حداقل روزی یک لطیفۀ خوب برای دوستانت تعریف کن.

روز بیست و دوّم راز اعتماد به نفس در این است که هر مسئولیتی را که برایت پیش می آید، بپذیری. زیرا هیچ چیز بی دلیل پیش نمی آید. اگر کمی فکر کنی، علت آن را در رفتارت، یا انتظاراتی که حتی در ضمیر ناخودآگاهت داری، خواهی یافت.

روز بیست و سوّم راز اعتماد به نفس در این است که نگذاری علف هرزۀ احساس گناه در باغ زیبای ایمانی که به خود داری، رشد کند. همۀ آدم ها اشتباه می کنند. هر گاه در تو احساس گناهی به وجود آمد، ماهیت آن را تغییربده و دفعۀ بعد، با استفاده از اثر آن، کار را بهتر انجام بده.

روز بیست و چهارم راز اعتماد به نفس در خندیدن با دیگران است. حتی اگر مسخره ات کردند، حرف شان را به دل نگیر.

 روز بیست و پنجم راز اعتماد به نفس در این است که همیشه از اعمال و رفتارت انرژی مثبت ساطع شود. خردمندی می گفت: "شرایط موجود در اصل خنثی هستند. اعمال و رفتار تو باعث می شود که مثبت یا منفی شوند".

روز بیست و ششم راز اعتماد به نفس در این است که خودت را از چشم دیگران قضاوت نکنی. در خود تعمق کن. تلاش کن، و نتیجه را با آرامش بپذیر. یادت باشد که بزرگ ترین قاضی ای که همۀ اعمالت را در نظر دارد، در وجود خود توست.

 روز بیست و هفتم راز اعتماد به نفس در این است که نگذاری شادی و نیز حقیقت را دیگران برایت تعریف کنند.

 روز بیست و هشتم راز اعتماد به نفس در این است که هر عملی انجام می دهی، مطابق با حقیقت درونت باشد. خودت را قربانی تعاریفی که دیگران از خوبی یا بدی دارند نکن.

روز بیست و نهم راز اعتماد به نفس در این است که هدفت جلب رضایت خدا و رضایت وجدانت باشد، نه جلب رضایت مردم.

 روز سی ام راز اعتماد به نفس در این است که به خاطر آزمون هایی که در تو شوق زندگی به وجود می آورند، شاکر باشی، زیرا این آزمون ها قدرت و خرد تو را زیاد خواهند کرد.

روز سی و یکم راز اعتماد به نفس در این است که توجهت را معطوف به استعداد های بالقوه ای کنی که در تو وجود دارند و با آنها می توانی خود را پرورش دهی. آنچه بالقوه متعلق به توست، همواره از آن تو خواهد بود.

 و در آخر باید توجه داشته باشی که آنچه گفته شد نه تنها رازهای اعتماد به نفس هستند بلکه رازهای سعادت و عازمندی و خوشبختی تو نیز هستند.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۱۳ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

دیشب هرکاری کردم خوابم نبرد بلند شدم چراخ رو روشن کردم و شروع کردم به نوشتن یه چیزایی نوشتم که نه بهش میشه گفت شعر ، نه نثر و نه قطعه ادبی . تنها اسمی که میشه روش گذاشت همون چرت و پرته . ولی چون پست قبلی هم عنوانش چرت و پرت بود، عنوان این شد چرت و پرت 2 چرا؟ چون واقعا چرت و پرته. در ضمن یه کمی هم طولانیه ولی به قول گابریل نوده هر کتابی و هر مطلبی هر چقدر هم مزخرف باشه ارزش یک بار خوندن رو داره.

 روح 

نشسته به نزدیک پنجره ی خانه اش تنها

به روی چوب صندلی کهنه ی دیروز

هوای خانه ی او سرد و نیم روشن است و خموش

پر از سایه های خیالی ریز یا که درشت

مرد، خیره به تاریکی درون حیات

درخت سبز پرشکوفه ی صبح

به شب به قاتل خیالی او گشته است تبدیل

و شاخه های پر از میوه ی فردا

شبیه دست رگ آماسی ماند

شدند درازکه حلقه زند دور گردنش و هی بفشارد

باد، همان نسیم خنک به داغ مدت روز

صدای زوزه سردش شبیه زوزه ی گرگان تشنه ی مرگ است

هوا سرد و همی آسمان ابری است

تهی ز نور ماه و ستاره و یا ناهید

درون خانه ساکت و خوف آور و مسموم

به ذهن مرد به هر گوشه ای از این خانه

یکی ، دو روح خبیث در کمین اند و نظار

و او نشسته به نزدیک پنجره ی خانه اش تنها

کتاب شعر به دستان لرزانش

چند شعر و غزل کرده است او به تمام

و هیچ به یادش نمانده از اشعار

کتاب خواندن او از برای سر بریدن دقایق عمرش

وخانه ی او در کنار قبرستان

که سنگ قبر مزاران ز درب پشت پیداست

تنهابه این سرای عظیم هول آور

پریشان و مست ز اضطراب شبانه

رخش زرد و دستهایش سرد

و آینه پر گرد و غبار و خاک اندود

توان دیدن خود اندرون آیینه

ندارد و ترسش از این باشد

به اندرون آینه جز خود، کسی دگر بیند

دوباره دیدن آلبوم به سر دارد

نمایش عکسی ز خاطرات دور دست قدیمی

سراغ پیر گنجه ی قدیمی خود می رود فوری

و با دست و دلی پر ز لرز و آشفته

به جستجوی آلبوم سبزی ز خاطرات کهن

به هم می خورد از نودوباره نظم چند ساله ی آن گنجه ی چوبی

و لای آن همه اشیای سالیان گذشته

نگاه جسجو گر او می شود چه زود گره

به روی آلبوم پر گرد و خاک قدیمی

دو چشم خسته ی پیرش خیره گشته بدان

خیره ، به خاک خورده آلبوم دوران

پس از چند سوال و سکوت پر معنا

آلبوم به دست به سوی صندلی خویش می شود راهی

نشسته و با کوله باری از افسوس

و با دلی نگران ، بازوانی سست

قدم به اولین صفحه از عکسهای این آلبوم

که هر تصویر ، نمایش و فیلمی ز خاطرات ناب گذشته

فسیلی ز خاطرات صرف گدشته

چه زود خانه ی پر های و هوی دیروزی

به سوت و کور خانه ی امروز گشته است تبدیل

و هر تصویر، نمادی از همه ی صحنه های زندگیش

یکی خبر از عشق مرده ی دیروز

و آن یکی تصویرعکس رفیقی، جان سپرده به دوران شاد جوانی

یکی خبر هجرت سه پرستو

دیگری ، خبر وصل دو چشمه

و عکسهای توالی شبیه جویبار روانی است

که هیچ مانع و سنگی به پیش پایش نیست

پس از چند صفحه ورق کردنی آرام

به عکس بزرگی می شود خیره

که تصویر چند قلب به هم پیوسته است

به نزدیک صفحه ی آخر

صدای زنگ در پشت خانه اش آمد

به ناگهان ز جا بپرید

به رخش هیچ رنگ نماند

آرام و پر ز ترس قدم به سوی درب

و چشم خویش ز سوراخ در بیرون

به هر طرف چرخاند هیچ ندید

سراسیمه در بگشود

به پشت درب ، یکی سرا پا سپید قامت دید

پر از هراس او به پشت قدم برداشت

خشک شد به روی یک نقطه

روبرویش ، روحی با جامه ای سفید به تن

بی حرکت مانده بود و خموش 

و باد لباسش به هر طرف می راند

به ناگهان دو چشم روح به چشمان او گره گشتند

اگرچه چهره ی روح نه زیبا و موی سر آشفته

ولی نگاه دو چشمش

پر از تسلی بود و آرامش

تمام ترس از وجود او رخت بست

 به جای ترس وجودش پر از سکوت و آرامش

آرامشی عجیب، فراتر ز این دنیا

روح درون خانه قدم نهاد به نرمی

او به همانجا همچو چوب خشکیده

روح درون خانه شد  و روی صندلی لم داد

مرد به ناگه به خود آمد

چه حس بود در درون قلب و دلش

نه ترس بود و نه اضطراب و نه شادی

چه حس بود که تا آن زمان

ندیده بود آن را

به فرمان اندرون به جلو رفت و روبروی روح بماند

و در همچنان گشوده

روح آلبوم به دست گرفت و آن را بست

کلام و صحبتی اندک میان دیدگان آن دو رد و بدل شد

مرد آهنگ دیدگان روح را شنیده بود چه خوب

سراغ ساک ز یاد رفته ی خود رفت

و چند متر پارچه ای سفید

که از برای این سفرش کرده بود خرید

درون ساک نهاد و درش محکم کرد

آماده، برای سفر و راه رو به جلو

و هیچ به جز لباس سفیدش نبود ره توشه

ساک به دست جلوی روح ایستاد

و روح به زحمت ز جا برخاست

دست مرد گرفتند و راه افتادن

ز درب بگذشته ، قدم به سوی قبرستان

نهادن و رفتند

و آنقدر که دگرناپدید شدند و نامرئی

و همچنان در خانه گشوده بود ز پشت

و آلبوم بسته به روی چوب صندلی ی پوسیده. 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٤ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin