دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

از فوتبال كه حرف ميزنيم صداها در مي ياد كه بحث رو عوض كنين . بابا فوتبال كه نشد زندگي.تازه اصلا وقتي هم يادداشتي مينويسيم بعضي ها اينقدر عصباني ميشن كه ميخوان اسم وبلاگ رو به اسممون عوض بكنن. مطلب هم وقتي علمي ميشه كه الحمدلله رب العالمين كسي راجع بهش نظر نميده براي همين شايد اين اولين باره كه وبلاگ راجع به يه موضوع جاري و بين المللي داره بحث ميكنه. اميدوارم كه مطلب رو اگر هم نخوندين لااقل راجع بهش نظريات بي ربط ننويسين اگر هم كه خوندين خوشحال ميشم كه راجع بهش نظراتتون رو بنويسين.

 

مهم نيست كه كدوم يك از دو تا نظريه رو قبول داشته باشيم مهم اينه كه دنيا با جرياناتي كه توش اتفاق مي افته داره به سمتي پيش ميره كه كم كم داريم به پيشنهاد گفتگوي تمدنهاي خاتمي شك ميكنيم.چند سال پيش خيلي غوغا شد وقتي فهميديم كه تمدنها قراره با هم ديگه جنگ نداشته باشن و مثل بچه هاي آدم با هم دوست باشن.يا دست كم همديگه رو تحمل بكنن. كم كم باورمون ميشد كه يه دنيايي ميسازيم كه بعدا نه نيازي به پاسپورت باشه و نه نيازي به بمب اتمي  يا سلاح ميكروبي.اما كم كم كه گذشت فهميديم كه ساموئل هانتينگتون هم كم بي راه نمي گفت وقتي كه از جنگ تمدنها بحث ميكرد. اصلا اينكه ساموئل اهل كجا باشه هيچ مهم نيست مهم اينه كه تو اين دهكده كوچيك داداش مك لوهان يه اتفاقاتي داره ميافته كه ما رو داره از اصل قضيه جدا ميكنه. مك لوهان اساس ارتباطات رو خمير مايه اين نظريه اش قرار داده بود و وقتي كه پنالتي زيدان اونور دنيا تبديل به گل ميشد همون لحظه يه عده اينجا تو خونه هاشون شاد ميشدن و يه عده ناراحت. بخاطر همين دهكده شدن دنيا بود كه چندين روز تيتر اول همه روزنامه ها اين شده بود كه بازيكن فوتبال ايتاليا چرا با سرش داشت به شكم زيدان شاخ  ميكشيد.چند روزي تمام حرف دنيا  اين شده بود كه اين دو تا مگه به هم چي گفتن كه .. .؟

نوشتن از روي احساسات هيچوقت منطق رو دليل قرار نميده اما توي همين دهكده مون تو يه گوشه اش من از همون شبكه هايي كه فوتبال زيدان رو داشتن به همه دهكده مستقيم پخش ميكردن نديدم كه نشون بده جنازه هاي  چندين ده نفر از زن و بچه هاي بيگناه روستاي قاناي لبنان رو دارن از زير بتن ها بيرون ميكشن. من كه نديدم  غير از چند شبكه، كه اگه اون چند تا شبكه هم نبودن بايد به نظريه مك لوهان هم شك ميكردم.تصويرهاش جوري نبود كه آدم كانال شبكه رو عوض بكنه و تبليغات چي توز يا فريزر امرسان رو نگاه بكنه و بعدش هم منتظر سريال آخر شبش باشه.همه رو داشت تكون ميداد. همه اي كه اگه انسان بودن حتما تكون ميخوردن.گاها فكر ميكنم ما آدما عجب كاراي احمقانه اي ميكنيم. توي دهكده مون يه برج ميسازيم .پرچم همه خونه هاي دهكده رو هم جلوش ميزنيم رو ميله و ميگيم هيچكس حق نداره به همسايه اش زور بگه.اسمش رو هم ميذاريم سازمان ملل. موندم اگه  هيتترجنگ جهاني دوم رو راه ننداخته بود الان هم سازمان مللي داشتيم كه اينقدر به درد بقيه برسه؟ اصلا مگه مشكلات دهكده مون ايناست كه نيازي هم به سازمان ملل داشته باشيم . يخ هاي قطب جنوب دارن ذوب ميشن و هواي دهكده كم كم داره گرمتر ميشه. لايه اوزن هم كه قربونش برم تا تقي به توقي ميخوره برا خودش ناز ميكنه و نازكتر ميشه. مشكلاتمون ايناست.بايد به اينا فكر بكنيم. نه اينكه يه عده زن و بچه دارن تو يه گوشه دهكده كشته ميشن.گاها فكر ميكنم كه تو اين قرن مدرن چه نيازي بود عربها براي خودشون دولت تشكيل بدن و ... اونا ميتونستن با يه موبايل زير خيمه هاشون زير كولر وسط بيابون بشينن و سر ماه كه بشه پول نفتشون رو تحويل بگيرن. اينا اضافي ها فقط هزينه اين دهكده رو دارن بيشتر ميكنن. حالا يه شيخ يا شاهزاده تو دنيا كمتر باشه مگه اتفاقي هم مي افته؟

واقعيت اينه كه روي بعضي چيزا بيش از حد اهميت نشون ميديم و خيلي از واقعيت ها رو هم خيلي راحت نديده ميگيريم. نزديك سه هفته است كه راديكال هاي صهيونيستي( مردارهاي اسرائيلي ) دارن جنوب لبنان رو موشك باران ميكنن. تا اينكه همين چند روز پيش روستاي "قانا" رو به اون حال و روز در آوردن. آب كه از آب تكون نخورد هيچ تازه بعضي از عربها ( مثل دولت قطر ) هم از اين كثافتها دفاع كردن. اين اتفاقاتي كه ميافته به آدم كمك ميكنه تا وضعيت يه فلسطيني رو كه به خودش بمب وصل ميكنه و وسط به شهرك اسرائيلي خودش رو پودر ميكنه رو بتونه تا حدودي بهتر درك كنه. ميتونين اسمش رو ديوونگي بذارين يا يه حمله تروريستي. اما من با اين موافقم كه به اين اتفاق يه عمليات استشهادي ميگن. ميدونين براي چي؟

چند روز پيش تصادفا توي يكي از روزنامه ها عكسي رو ديدم كه زيرش نوشته بود: اسرائيلي ها از همون اول   به بچه هاشون ياد ميدن كه از فلسطيني ها كينه داشته باشن و اونا رو دشمن خودشون بدونن. عكس هم تصوير چند تا بچه رو نشون ميداد كه با ماژيك هاشون روي كلاهك موشك هاي آماده شليك مينوشتن: تقديم با عشق     براي دوستان عزيز( with love ) . نظرم اينه كه همچين بچه اي اصلا بزرگ نشه بهتره،چون عاقبت ميشه همون خلبان اسرائيلي كه وقتي ازش پرسيده بودن موقع شليك موشك چه احساسي داري ؟ گفته بود احساس خاصي ندارم فقط تو اون لحظه تكون خوردن هواپيما رو احساس ميكنم!!!!توي دهكده مك لوهان اتفاقاتي داره مي افته كه اصل و فرع قضيه رو فراموش كرديم. به نظر شما كدوم درست ميگه. خاتمي يا هانتيگتون؟

علامت پرچم اسرائيل ( از نيل تا فرات ) معني عجيب و عميقي داره. امروز نوبت لبنان و فلسطينه. شايد خداي ناكرده بعدا نوبت اردن و سوريه و .... و ايران هم باشه كه اگه اين اتفاق بيافته جنگ  سوم جهاني زياد هم دور از ذهن نيست. چيزي كه آقاي خاتمي تصورش رو هم نميتونه بكنه. نميتونم درست فكر بكنم كه با اين اوضاعي كه داره پيش ميره چرا E=MC2 براي ماها قدغنه و براي اسرائيلي ها يه فرمول حياتي.

اين نوشته فقط اداي ديني كوچيك بود كه ميتونه جنبه اطلاع رساني داشته باشه. من هم مثل شما ناراحتم و كاري از دستم بر نمي ياد اما حداقل فكر كردم كه ميتونم با اين كار حداقل يه خورده خودم رو تسكين بدم. تا اگه احيانا آدم بيخبري باز تو اين دهكده مونده خبردار بشه كه تو يه گوشه دهكده مك لوهان دارن زن و بچه ها رو ميكشن. حتي بچه اي رو كه اسم نداشت. چون فقط يه روزه بود.و حرف آخر اينكه دنيا كثيفتر از اسرائيلي به خودش نديده كه دارن آبروي نه فقط قوم يهود بلكه همه بشريت رو هم از بين مي برن.    موفق باشين.

باتشکر از مهدی رضایی عزیز به خاطر ارسال این یادداشت و احساسات پاکش

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱۱ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

به نام خدا

این یادداشت راجع به یکی از روزهای شیرین دوران دانشجویی که شاید نه تنها برای من بلکه برای همه بچه ها شیرین و بیاد موندنی بود بله همون جور که از تیتر مطلب پیداست اردوی سريل تنها اردوی اختصاصی بچه های کتابداری ۷۹ روزانه اردویی که بیشتر بچه های کلاس حضور داشتند و هر کدوم خاطره آفرین یه موضوع بودن. همون طور که همگی می دونید تو کلاس ما روابط بین مریخیها و ونوسیها زیاد جالب نبود و نه تنها بینشون صمیمیت و دوستی وجود نداشت بلکه شايد بشه گفت که هرازگاهی جنگ هم بینشون در می گرفت(برای نمونه در رابطه با کلاس کامپیوتر استاد بیگلو) مگر عده معدودی. تا اینکه رفته رفته اواسط ترم ۵ این روابط شروع به حسنه شدن گذاشت و محیط کلاس از اون حالت یکنواختی و رکود در اومد و دیگه مثل سابق کلاس سرد و بی روح نبود بلکه محیط کلاس شیرین شده بود و همه بحثی توش می شد به جز بحث درس و کتابداری. خلاصه ترم هفت رسید و بچه ها دیدن که دیگه آخر خطه و هیچ توشه ای تو بقچه شون ندارند و نتیجه اش این شد که رای زنی برای یک اردوی کلاسی یک روزه بدون مجوز شروع شد و  پس از چند روز به نتیجه و توافق رسید و محل اردو و روز اردو مشخص شد یعنی سريل. فکر کنم چهارشنبه یا پنج شنبه بود که رفتیم اردو.

از عاملین اصلی این اردو می تونیم خانم حمدی پور و آقای عبدی آذر رو اسم ببرم که تلاش زیادی برای این اردو  کشیدند . سهمیه هر نفر برای اردو معین و اخذ شد  من و وحید هم برای خرید وسایل و تنقلات و تهیه مینی بوس تعیین شدیم چون هر چی باشه ید طولایی تو این کار داشتیم و تجربه چندین سال برگزاری اردو و در واقع حمالی دانشجویان دانشکده پیراپزشکی و لی هر چی که بود شیرین بود

برای ماشین با یکی از مینی بوس های دانشگاه آزاد صحبت کردیم و برای خرید به محل همیشگی خریدمون رفتیم یعنی بازار تبریز و پس از خرید  مرغ و ماست و یه سری آت اشغال و تهیه بعضی از وسایل مثل فلاکس چای و غیره اونارو بردیم و جلوی درب خوابگاه خانمها تحویلشون دادیم تا سو ر و سات اردو رو از قبیل جوجه کباب و غیره رو برای روز موعود آماده کنند و ما رهسپار خوابگاه گلستان شدیم و آماده میتینگ سیاسی ـ اجتماعی خوابگاه که حدسشو می زدیم در اسرع وقت رخ خواهد داد.

بله طبق روال گذشته با حضور آقایان راشد نصیری نویسنده بزرگ و جز اکابر کرد /آقای عین الله محمدی که همیشه دید مثبتی نسبت به مسایل داشت (من می دونم که نمیشه)/ آقای شهرام عبدی آذر کارشناس خبره روابط عمومی و بنده حقیر که خسته از فعالیت اون روز بودم شروع شد و مسایل مهم منطقه مورد نقد و بررسی قرار گرفت گمون می کنم یعنی مطمئنم همچین بحثی اون ور شهر هم یعنی تو خوابگاه خانمها اتفاق افتاد البته با تعداد بشتری از شرکت کنندگان. حالا تو اون جلسه چه مسایلی رد و بدل شد الله علم.

خلاصه روز اردو فرا رسید و همگی سوار مینی بوس عازم روستای سريل و پارک جنگلی اون شدیم با این فکر تو دلامون که خدایا امروز چه خواهد گذشت؟ اول اردو داخل مینی بوس هر کی می خواست یه خودی نشون بده .یکی تیکه می پروند یکی می گفت نوارو عوض کن یکی می گفت صداشو بیشتر کن بعضی از آقایون هم با صدای خیلی قشنگشون (فوق بم) کروه ارکستر تشکیل داده بودند با نوار همراهی می کردن (مثل عینی. آقایاری و بنده)

به سريل رسیدیم و وسایل رو پیاده کردیم و عازم یه جای دنج برای برگزاری اردو و من قابلمه جوجه کباب روی سرم در خط مقدم جبهه. زیر انداز ها پهن شد و وسایل چیده شد بله همون جور که انتظارش می رفت در اول اردو یه محیط ساکت و پر از شرم و حیا و خویشتنداری کاذب حاکم شد . از خانمها اصرار که آقایون باید برقصن و از آقایون انکار . چون هیچ کدوم کوچکترین هنری تو این کار نداشتند بنابراین مثل گذشته جمع جدا شد یعنی ونوسیها یه طرف و مریخیها یه طرف دیگه (مثلا اردوی دسته جمعی بود) و هر گروه مشغول بزن و بکوب خودشون شدن تا اینکه بعد از یک ساعت و اندی متوجه شدن که بابا این اردوی دسته جمعیه و یواش یواش صلح بین گروهکها شروع شد و محیط رفته رفته بوی صمیمیت و شیرینی به خود گرفت گپها شروع شد . چند نفر مشغول والیبال بازی کردن شدن خلاصه بگو و بخند جانشین اخم و سکوت اولیه شد

موقع ناهار همه با همکاری هم مشغول تدارک غذا شدند یعنی جوجه کباب که خانمها از روز قبل تو ماست و نمی دونم چی چی خوابونده بودن وحید و شهرام آتیش درست می کردن . من و خانم هاشمی و حمدی پور کبابهارو سیخ وزدیم و عده ای هم مسئول نقل و انتقالات شده بودن خلاصه غذا آماده شد و صرف شد و بعد از غذا هم  یه سری تفریحات و بگو بخندای دیگه و صحبت از خاطرات و نفهمیدیم که کی اون روز تموم شد و حالا باید  سوار مینی بوس می شدیم و برمی گشتیم  

داخل مینی بوس هم موقع برگشتن خیلی خوش گذشت همش خنده بود و شادی در ضمن موقع برگشتن خواننده نسل جوان یعنی و حید یه کنسرت برگزار کرد اون هم چه کنسرتی. اول با هزار التماس و خواهش تا لااقل یه ترانه بخونه و قبول نمی کرد بلاخره یه ترانه خوند و بازارش گرم گرفت و حالا اون بود که بدون هیچی درخواستی موتورش گرم شده بود پشت سر هم داشت می خوند بدون اینکه کسی ازش درخواست کنه .

به تبریز رسیدیم و فهميديم که اردو تموم شده و ما همگی ناراحت از اینکه چرا اینقدر زود گذشت و چرا ما این تجربه رو تو ترم آخر کردیم زمانی که دیگه فرصتی برای جبران نبود و فکر کنم اون یه اردوی کلاسی اونقدر شیرین بود که می تونست جای همه چی رو بگیره.

اونهایی که این مطلب رو می خونند خواهش می کنم نظرشون رو حتما بنویسند ممنون می شم. اگه شما هم خاطره ای از دوران دانشجویی دارین برام ایمیل کنید که تو وبلاگ قرار بدم تا همه استفاده کنند.

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٥ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin