دوره گرد

من چیستم؟ بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٤ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

امروز مانی 22 روزش تموم شد.  عکس های پایین رو چند دقیقه پیش از مانی گرفتم. ببخشید اگه کیفیت عکس ها پایینه چون با یه موبایل مدل پایین گرفته شد. ممنون از همه دوستانی که نسبت به من لطف داشتن.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٤ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٩ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!

شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن را بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان...

دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ...

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٦ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی ، گویی نو زین ، که قرارش نیست

و فاصله تجربه یی بیهوده است

بوی پیرهنت اینجا

و اکنون کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن یأس رج می زند

بی نجوای انگشتانت

فقط

و جهان از هر سلامی خالی است . .

                                                  " شاملو"

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |

دیشب که خانه از حضور سیه پوشیده گانت خالی شد، با اینکه نمی خواستم اما آرام آرام داشت باورم می شد که تو از میان ما رفته ای، دیشب که عصایت را در گوشه ی اتاق دیدم که بی دستان توست نمی دانستم چه کنم سر به دیوار بکوبم یا های های هق هق گریه سر دهم. اما نمی توانستم، چشمان پر اشک خواهرانم به من دوخته شده بود، پدر جان به خاطر آرام کردنشان، نتوانستم در این چند روز با صدای بلند گریه کنم، تا غم شان را بیش از این سنگین تر نکنم. دیشب اتاق بود و کپسول و ماسک اکسیژن و چیزی که کم بود این وسط صورت ماه تو بود. صورتی که نشان از ملال ها و زحمت ها چندین ساله بود برای فرزندانت. پدرجان تو رفتی و من ماندم بی تکیه گاه و پر از ترس بی نصیب شدن از دعاهای بعد از نمازات. دیشب که ساعت و تسبیحت را خواهرم به دستانم داد مگر کاری جز بوییدن و بوسیدنشان از دستم بر می آمد.

آن روز باورم نمی شد که در بهشت زهرا برای تو برای تحویل گرفتن پیکر بی جان تو منتظر ایستاده ام و شده ام تکیه گاه مادرم که نمی توانست از فرط سنگینی غم بر روی پاهای خود بایستد. پدر جان تو رفتی و ماردم تنها ماند و خانه ای بی تو.

وقتی عکس مشهدت را بر دیوار اتاق دست به سینه یافتم، دلم داشت می ترکید. یادت هست چه شیرین همیشه حکایت و داستان های قدیمی برایمان می گفتی؟ پدرم یاد باغ گیلاس مان بخیر که تا زمانی که بیماری توانت را نگرفته بود باغچه سر سبز و بود با طراوت و اینک باغ تو بی تو چیزی نیست جز چندی درخت و شاخه های خشک گیلاس.

اشک اگر فرصت می داد دلم می خواست که بیشتر بنویسم اما چه کنم که اشک غم مجالم نمی دهد.

از همه دوستان عزیزی که در غم از دست دادن پدر ابراز همدردی نمودند کمال سپاس و قدردانی رو دارم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط پوربایرامیان نظرات () |


Design By : Night Skin